<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ضرب المثل های فارسی و انگلیسی و داستان </title>
<link>http://finglish.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 12 Apr 2012 20:41:21 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>*****</title>
<link>http://finglish.blogfa.com/post/14</link>
<description> inothing is so easy as revange , nothin is so grand as forgenees.در بخشش لذتی است که در انتقام نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;walls have ears دیوار موش داره موشم گوش داره&lt;/p&gt;&lt;p&gt;to become rich overnight یک شبه کار صد ساله کردن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;time is money وقت طلاست&lt;/p&gt;&lt;p&gt;third time luky تا سه نشه بازی نشه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بقیه اش باشه بعد ...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 12 Apr 2012 20:41:21 GMT</pubDate>
<dc:creator>finglish</dc:creator>
<guid>http://finglish.blogfa.com/post/14</guid>
</item>
<item>
<title>*****</title>
<link>http://finglish.blogfa.com/post/13</link>
<description> inothing is so easy as revange , nothin is so grand as forgenees.در بخشش لذتی است که در انتقام نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;walls have ears دیوار موش داره موشم گوش داره&lt;/p&gt;&lt;p&gt;to become rich overnight یک شبه کار صد ساله کردن&lt;/p&gt;&lt;p&gt;time is money وقت طلاست&lt;/p&gt;&lt;p&gt;third time luky تا سه نشه بازی نشه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بقیه اش باشه بعد ...&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Thu, 12 Apr 2012 20:41:20 GMT</pubDate>
<dc:creator>finglish</dc:creator>
<guid>http://finglish.blogfa.com/post/13</guid>
</item>
<item>
<title>ساختن روح</title>
<link>http://finglish.blogfa.com/post/12</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma; line-height: 22px; &quot;&gt;آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم : عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .&lt;br /&gt;عشق لازم است زیرا خدا ما را دوست دارد .&lt;br /&gt;آگاهی از مرگ لازم است تا زندگی را بهتر بفهمیم .&lt;br /&gt;مبارزه برای رشد لازم است ، اما نباید در دام قدرتی که در این مبارزه به دست می آید بیفتیم زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.&lt;br /&gt;سرانجام باید بپذیریم که روح ما هر چند ابدی است اما در این لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدودیتهایش .بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم .نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم ، زیرا خارج از اختیار ماست . باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید به ما بیاموزند .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 23:51:21 GMT</pubDate>
<dc:creator>finglish</dc:creator>
<guid>http://finglish.blogfa.com/post/12</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی تز نظر یک ریاضیدان</title>
<link>http://finglish.blogfa.com/post/11</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma; line-height: 22px; &quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;span id=&quot;ctl00_ContentPlaceHolder1_mtnl&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت : &lt;br /&gt;اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1&lt;br /&gt;اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10&lt;br /&gt;اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100 &lt;br /&gt;اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000&lt;br /&gt;ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000&lt;br /&gt;صفر هم به تنهائی هیچ است و با آن انسان هیچ ارزشی ندارد &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;و این یادآور کلام حکیم ارد بزرگ است که می گوید : نخستین گام در راه پیروزی ، آموختن ادب است و نکو داشت دیگران . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 23:46:55 GMT</pubDate>
<dc:creator>finglish</dc:creator>
<guid>http://finglish.blogfa.com/post/11</guid>
</item>
<item>
<title>توهم</title>
<link>http://finglish.blogfa.com/post/10</link>
<description>
&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma; line-height: 22px; &quot;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma; line-height: 22px; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma; line-height: 22px; &quot;&gt;نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma; line-height: 22px; &quot;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma; line-height: 22px; &quot;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma; line-height: 22px; &quot;&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 23:44:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>finglish</dc:creator>
<guid>http://finglish.blogfa.com/post/10</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی ...</title>
<link>http://finglish.blogfa.com/post/9</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-tab-span&quot; style=&quot;white-space: pre; &quot;&gt;	&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma; line-height: 22px; &quot;&gt;مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma; line-height: 22px; &quot;&gt;&lt;p&gt;-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;/span&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 23:40:37 GMT</pubDate>
<dc:creator>finglish</dc:creator>
<guid>http://finglish.blogfa.com/post/9</guid>
</item>
<item>
<title>لیوان آب و مشکلات</title>
<link>http://finglish.blogfa.com/post/8</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma; line-height: 22px; &quot;&gt;استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.&lt;br /&gt;استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.&lt;br /&gt;شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟&lt;br /&gt;شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.&lt;br /&gt;فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 23:38:20 GMT</pubDate>
<dc:creator>finglish</dc:creator>
<guid>http://finglish.blogfa.com/post/8</guid>
</item>
<item>
<title>د استان شماره 1</title>
<link>http://finglish.blogfa.com/post/7</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-family: tahoma; line-height: 22px; &quot;&gt;&lt;p&gt;چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 23:36:25 GMT</pubDate>
<dc:creator>finglish</dc:creator>
<guid>http://finglish.blogfa.com/post/7</guid>
</item>
<item>
<title>ضرب المثل آلمانی</title>
<link>http://finglish.blogfa.com/post/6</link>
<description>&lt;span class=&quot;Apple-style-span&quot; style=&quot;font-size: medium; &quot;&gt;&lt;div class=&quot;post&quot; style=&quot;width: 543px; background-image: url(http://template.pichak.net/pichak/05/p2.gif); background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; background-color: initial; direction: rtl; text-align: right; color: rgb(51, 51, 51); font-size: 9pt; background-position: 100% 50%; background-repeat: no-repeat repeat; &quot;&gt;&lt;div class=&quot;post2&quot; style=&quot;padding-top: 8px; padding-right: 15px; padding-bottom: 10px; padding-left: 15px; &quot;&gt;مثل آلمانی : گاهی دروغ همان کار را می کند که یک چوب کبریت با انبار باروت می کند .&lt;br /&gt;مثل آلمانی : بهتر است دوباره سؤال کنی تا اینکه یکبار راه اشتباه بروی .&lt;br /&gt;مثل آلمانی : زمان دوای خشم است.&lt;br /&gt;مثل آلمانی : عشقی که توأم با حسادت نباشد دروغی است .&lt;br /&gt;مثل آلمانی : در برابر آن کس که عسل روی زبان دارد ، از کیف پولت محافظت کن .&lt;br /&gt;مثل آلمانی : روزیکه صبر در باغ زندگیست بروید به چیدن میوۀ پیروزی امیدوار باشید .&lt;br /&gt;مثل آلمانی :  تملق سم شیرین است .&lt;br /&gt;مثل آلمانی : به امید شانس نشستن همان و در بستر مرگ خوابیدن هما&lt;br /&gt;مثل آلمانی : سند پاره می شود ، ولی قول پاره نمی شود .&lt;br /&gt;مثل آلمانی : کمی لیاقت ، جوهر توانایی در موفقیت است .&lt;br /&gt;مثل آلمانی : زن و شوهر اگر یکدیگر را بخواهند در کلبۀ خرابه هم زندگی می کنند .&lt;br /&gt;مثل آلمانی : کسیکه در خود آتش ندارد نمی تواند دیگران را گرم کند .&lt;br /&gt;مثل آلمانی : افتادن در گل و لای ننگ نیست، ننگ در این است که در آن جا بمانی.  &lt;br /&gt;مثل آلمانی : افتادن در گل و لای ننگ نیست ، ننگ در این است که در همانجا بمانی .&lt;br /&gt;مثل آلمانی : بدون دوستان به سر بردن بدتر از داشتن دشمنان است.&lt;br /&gt;مثل آلمانی : برای مرد گرسنه ساعت هر چند بخواهد باشد هنگام ظهر است.&lt;br /&gt;مثل آلمانی : یک دروغ تبدیل به راست می شود وقتی که انسان باورش کنید.&lt;br /&gt;مثل آلمانی : بهترین توبه، خودداری از گناه است.&lt;br /&gt;مثل آلمانی : اگر می خواهی قوی باشی نقاط ضعف خود را بدان.&lt;br /&gt;مثل آلمانی : بسیاری از افراد در موقعی که برنده می شوند می بازند و بسیاری دیگر وقتی که می بازند، برنده می شوند.&lt;br /&gt;مثل آلمانی : خالی ترین ظرفها، بلندترین صداها را می دهد.&lt;br /&gt;مثل آلمانی : برای مرد گرسنه ساعت هر چند بخواهد باشد هنگام ظهر است.&lt;br /&gt;مثل آلمانی : هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 23:33:20 GMT</pubDate>
<dc:creator>finglish</dc:creator>
<guid>http://finglish.blogfa.com/post/6</guid>
</item>
<item>
<title>ضرب المثل های جهان</title>
<link>http://finglish.blogfa.com/post/5</link>
<description>
&lt;p&gt;&lt;font class=&quot;Apple-style-span&quot; color=&quot;#333333&quot;&gt;انگلیسی: طمع به همه چیز، از دست دادن همه چیز است.&lt;br /&gt;ترکی: پایان جدایی ملاقات مجدد است.&lt;br /&gt;عربی: هیچ کس را وادار به دو کار نکن، جنگیدن و زن گرفتن.&lt;br /&gt;تازی: پرده اشک را با سوالات پاره کن!&lt;br /&gt;انگلیسی: ضربات کوچک درختان بزرگ را از پای در می آورند.&lt;br /&gt;ایتالیایی: معنی همه چیز دانستن هیچ ندانستن است.&lt;br /&gt;تازی: مشورت با کسی کن که تو را به گریه می اندازد نه با کسی که تو را می خنداند.&lt;br /&gt;روسی: برای کسی که شکمش خالی است، هر نوع باری سنگین است.&lt;br /&gt;ژاپنی: «ملاقات» آغاز جدایی است.&lt;br /&gt;دانمارکی: وقتی که آش از آسمان می بارد گدا قاشق ندارد.&lt;br /&gt;لاتین: « مردگان» بهترین مشاورانند.&lt;br /&gt;لهستانی: یک دروغگو می تواند دور دنیا برود ولی نمی تواند مراجعت کند.&lt;br /&gt;یونانی: همه کس قوم و خویش آدم ثروتمند است.&lt;br /&gt;فارسی: پیکان از جراحت به در آید و آزار در دل بماند.&lt;br /&gt;عربی: «عشق» را نمی شود با پنهان کردن پنهان کرد.&lt;br /&gt;سوئدی: «مرگ» آخرین پزشک است.&lt;br /&gt;آفریقایی: یک دوست خوب را با هر دو دستت نگاهدار.&lt;br /&gt;فارسی: مرد حکیم خرده نگیرد بر آینه.&lt;br /&gt;یونانی: یا حرفی بزن که از خاموشی بهتر باشد یا خاموش باش.&lt;br /&gt;اسپانیولی: بدی اشخاص احمق، هم تراز نیکی اشخاص عاقل است.&lt;br /&gt;فارسی: صدقه، راه به خانه ی صاحبش می برد.&lt;br /&gt;لاتین: یگانگی هدف، دوستی ایجاد می کند.&lt;br /&gt;اسپانیولی: مرد برای آسایش زن می گیرد و زن به خاطر کنجکاوی شوهر می کند.&lt;br /&gt;فارسی: «علم» از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن.&lt;br /&gt;طبرستانی: به من رفیقی بده که با من گریه کند، دوستی که با من بخندد را خودم پیدا می کنم.&lt;br /&gt;فنلاندی: همیشه کمی بترس تا هرگز محتاج نشوی زیاد بترسی.&lt;br /&gt;اسلواکی: تا وقتی که «زبان» زنده است «ملّت» نمرده.&lt;br /&gt;بوسنی: مرحله اول بلاهت آن است که خود را عاقل بدانیم.&lt;br /&gt;لهستانی: یک کلید طلایی به هر دری می خورد.&lt;br /&gt;بلژیکی: متنبه کردن بهتر از متنبه شدن است.&lt;br /&gt;انگلیسی: شوهر به مرد کن نه به پول.&lt;br /&gt;مثل ایتالیائی  :عشق یعنی ترس از دست دادن تو.&lt;br /&gt;مثل  لاتینی : اندیشه ی گوینده از گفتارش مهم تر است.&lt;br /&gt;مثل انگلیسی: یک متر یک متر سخت است ولی یک سانت یک سانت مثل آب خوردن است.&lt;br /&gt;مثل مصری  : تندرستی ، تاجی است بر سر انسان سالم ولی هیچ کس جز یک بیمار این تاج رانمی بیند . &lt;br /&gt;ضرب المثل ژاپنی : باید حریف را به کمک حریف دیگری بدام انداخت&lt;br /&gt;مثل هندی : سکوت هرگز اشتباه نمی کند  و هر چه طولانی تر باشد ، بهتر قضاوت می کند&lt;br /&gt;مثل قدیمی : اگر سخن نقره است ،خاموشی طلا است&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 23:32:11 GMT</pubDate>
<dc:creator>finglish</dc:creator>
<guid>http://finglish.blogfa.com/post/5</guid>
</item>
</channel>
</rss>

