
در این مدت که ننوشتم شاید هر روزش یه اتفاق تازه افتاد. البته حالا که فکر می کنم همیشه همین جوری بوده و مدتهاست که زندگی رو بدون امکان پیش بینی داریم سپری می کنیم. مدتی است که با افزایش فشار بیش از حد اقتصادی و لو رفتن یکی پس از دیگری وعده و وعیدهای دولت که البته برای بعضی از قبل معلوم الحال بود ولی بعضی دیگه از سر سیاست یا ندانسته قبول نداشتند و حتی بعضی هم که بانمکترین اونها بودند می گفتند نمی گذارند دولت کار کند و مدام کارشکنی و فرافکنی و .. می کنند. حالا به نظر می رسد که تقریبا از همگی سران با نفوذ گرفته تا حتی رهبری و موافقان و مخالفان سنتی همه و همه منتظر تمام شدن این دوره عجیب و شگفتانه! ریاست جمهوری هستند که هیچ جای توجیه و طرفداری حتی برای نزدیکان دولت نگذاشته. از طرفی قضیه پالیزدار و دکتر مددی! و چند تا مجهول الحال دیگه هم بدجوری پیکان توهم توطئه( این ابزار همیشگی برخی ها) رو به سمت خودشون برگردونهد تا بفهمند که "تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز" و آره دنیا خوب و بد آدما رو به خودشون بر میگردونه و این وسط هم کیهان عملا نه تنهاقاعده بازی که شرافت را زیر پا گذاشته و در این شرایط برای نپکیدن پایگاه خودش دست به چه دروغ پردازی هایی که نزنه. یک فاجعه اخلاقی آن هم در یکی از با ارزش ترین و امن ترین مکانها اتفاق افتاده و اون از این موقعیت باز به دنبال تسویه حساب با تحکیمه!

حالا این وسط رییس جمهور دو شب متوالی دو برنامه از جنس برنامه های عوام فریب همیشگی رو اجرا کرد که دومی با مجری گری مشاور خودش بود. دکتر حرف می زد و مشاور مدام سر تکون می داد و تایید می کرد. فکر کنم هیچ مجری نبود که حاضر بشه بیاد جلوی دکتر و ۳ ساعت به صحبتهای پربارش گوش بده. یهو دیدی یه سوتی چیزی بده و دست دکترو رو کنه!! یا یه جمله خارج از برنامه بپرسه. اتفاقی یاد قضیه "شاهد و دم روباه" افتادم. جلسه ای برای معرفی طرح بزرگ اقتصادی با تبلیغات مکفی برگزار شد و در این جلسه مشخص شد که مشکلات اقتصاد به ترتیب رایانه و بیکلاری و مسکن و تضاد طبقاتی است. راه حل هم این شد که با اتحاد و همفکری یه فکری به حال این مشکلات بشود. حالا به نظرم دو تا فرضیه هست:۱- با این عملکرد ضعیف و تابلوی دولت دیگه امیدی بهش نیست و قرار شده بدون دردسر و سرو صدا با تصمیم فرا جناحی دکتر به دور بعد نرسه و عملا با چند مراسم تودیع سر و ته قضیه هم بیاد( نظر به چند برنامه اجازه پخش جند برنامه رک و مستقیم انتقادی در تلویزیون مثل حرفهای عبدالعلی زاده در شب شیشه ای و انتقادات صریح تر روزنامه ها در این چند روز اخیر). ۲-فرض دوم که محتمل تره اینکه سه سال نوآوری و ابداع زمان زیادی برای عبرت نبوده و هنوز سر برخی به سنگ نخورده و دولت هنوز بیخیال نشده و بسیج تمام قوا برای دوره بعد تصمیم جدی داره و این دست برنامه ها باز هم داستان تکراری برنامه های توجیهی-مظلوم نماییه. اولش فکر کردم با این فرض دوم محاله ولی بعد دیدم که با این نحوه تعامل با مردم در این چند ساله که کسی کوچکترین شعوری برای مخاطب و مردم قایل نیست و هر گونه دروغ گویی و توطئه پراکنی از آمار های ساختگی و چندگانه گرفته تا شایعه رییس جمهور ربایی مباح است. خوب لابد این فرض هم ممکن است.
در حال ورق زدن کتاب مشکله هویت ایرانیان امروز نوشته فرهنگ رجایی بودم که بخش کوتاهی از آن توجهم را به خود جلب کر د واین بخش را واقعیت امروز ایران یافتم. متن این جملات اینگونه است:
" نزدیک به سه سده است که ایرانیان با این پرسش درگیرند که چگونه می توانند در چرخه تولید، توزیع و حفظ ارزش های دنیایی، یعنی قدرت، ثروت، فکر، ابتکار و فرهنگ، مولد و بازیگر باشند. جالب است که وقتی شخص و یا یک واحد اجتماعی در این چرخه بازیگر شد به یکباره وضعیت متفاوتی پیدا می کند. به طور مثال در آن مرحله به مراتب هزینه و انرژی کمتری مصرف می نماید تا وقتی که شخص و یا گروه می کوشد خود را به مرحله بازیگری برساند. وقتی عامل در گرماگرم بازی قرار گرفت نه به خود مشغول است نه به دیگر هم فرهنگ های خود و نه به دیگرانی که خارج از حوزه فرهنگی و تمدنی وی زندگی می کنند. وی پرشور در پی کار و تولید خویش است، درحالیکه آن کس که هنوز در گردونه بازی حضور ندارد، هم به خود مشغول است، هم به دیگر هم فرهنگ های خود نیش می زند و هم با عالم و آدم در جدال ذهنی و عملی است. به خود اطمینان زیادی ندارد، هم فرهنگ های خود را دشمن های بالقوه تلقی می کند، افراد و گروه های خارج از حوزه تمدنی خود را توطئه گر و دگر اندیش می داند. چنین شخصی در بیشتر موارد در هاله ای از ابهام زندگی می کند و در این راه چه انرری و نیرویی که به هدر نمی دهد. اگر فرض کنیم برای بازیگری و ایفای نقش به یک واحد انرژی نیاز باشد، برای به خود و به دیگری مشغول بودن حداقل به سه یا چهار برابر یک واحد، انرژی لازم است........ هر قدر که ایران و حوزه تمدنی ایرانی به جای تولید به خودمشغولی بپردازد خود است که زیان می بیند و آن هم به میزان دوبرابر، زیرا اولا تولیدی صورت نمی گیرد و ثانیا انرژی موجود در جهت تخریب به کار گرفته می شود"

آنچه در ایران امروز مشاهده می شود، تبلیغات گسترده علیه اکثر کشور ها و خائن و جیره خوار خواندن فعالین داخلی است. هرگونه فعالیت و صدایی به شدت سرکوب می شود. اجازه حضور احزاب مختلف در انتخابات داده نمی شود. افرادی که در دولت قبلی سمت وزیر داشته اند به یکباره صلاحیت خود را از دست می دهند. و در این روند تک قطبی کردن جامعه و تحمیق مردم چه هزینه ها و انرژی هایی که صرف نمی شود در حالیکه این انرژی می تواند صرف پیشرفت و ترقی جامعه باشد. وجود احزاب، گروه ها و طرز تفکر های مختلف در هر جامعه ای باعث پیشرفت و پویایی آن جامعه و افزایش آگاهی مردم می شود، و این افزایش آگاهی، موجبات تسلط مردم را بر سرنوشت خویش فراهم می کند. اما این روند تک قطبی شدن، هر روز بیشتر از مشروعیت نظام می کاهد. همان طور که به گفته همین کتاب، به گمان بسیاری ساختار سیاسی و اقتصادی ایران در دوران پهلوی کارآمدی داشت و برای مردم امکانات مادی را فراهم می کرد، اما آنچه حکومت وقت نداشت مشروعیت بومی بود و به همین دلیل راه به جایی نبرد. آنچه از این جملات بر می آید این است که توجه صرف به مادیات نمی تواند به حفظ نظام حاکم بینجامد و از طرفی توجه صرف به معنویات، آن هم معنویات مصلحتی تاب ماندن نخواهد داشت. همان گونه که امروزه برای راضی نگه داشتن مردم هزینه زیادی برای مسائل( فعلا) بی ارزش داده می شود در حالیکه به نیاز های اولیه مردم پاسخ داده نمی شود.
سال تحویل به وقت تهران سیو هفت دقیقه و بیست و شش ثانیه
صبح روز چهارشنبه

پروردگارا ملت ما گرسنهاند اگرچه نان نفت بر سر سفره مردم نیاوردی ولی ما را نعمت کارت هوشمند دادی که اسراف نکنیم و اینگونه از گناهان برحذر داشتی تو را شکر می گوییم.
با تشکر از دوست عزیزم به خاطر این ایمیل.
پوچی و بی مغز بودن درد خاموشی است. این روزها آنقدر اتفاقات عجیب و غریب در دور و بر ما پیش می آید که گاهی واقعا مات ومبهوت فقط نظاره گر میشوی! هیاهوی تبلیغاتی مبتذل، شارلاتانیزم مدرن و ... دیگر هیچ.
دیگر عادت کردهام به حداقلها، به کمترینها، احساس می کنم جامعه این گونه بی ثبات نمی تواند سر کند، یک صدای تازه، یا یک عمل تازه؟! نمی دانم. اما هر چه هست میدانم که آرامشی نیست. تکیهگاهی برای روز فریاد و شب سرد نیست. بگذریم..
در این پست یک مطلب کوتاه در مورد مجسمه غیرت این روزهای ایران زمین، مجیدی و همکاران مینویسم که بازار عدهای را رونق داده.
اصلا بحثی در این نیست که مجیدی و هر انسان غیور دیگری حق دارد در مورد هر چیزی نظر بدهد. ولی چرا فقط صدای فریاد او این طور داغ و با حرارت پخش میشود. در این مملکت که همه کس با همه چیز کار دارد، مملکتی با اینهمه روحانی و آخوند تحصیل کرده و سخنور که هر هشت شبکه از هفت شبکه تلویزیونی ما را درغبظه دارند، یکی پیدا نشد یا پیدا نکردند! که یک جواب محکم و علمی و مستدل به سروش، این جاهل روشنفکرنما، بدهد؟ یک برنامه کارشناسی تلویزیونی که مشت محکمی بر دهان او باشد تا درس عبرتی هعم برای سایر روشنفکرنماها و دیگرنماهای این دور و بر شود؟ چطور است که سخنرانی مجیدی 5 دقیقه از برنامه 10 دقیقهای هشت و سی را میگیرد، برنامهای که اگر بخواهد حتی روی زغال را هم سیاه میکند! براستی چرا فقط چنین واکنشهای احساسی و پوچی در این مملکت و در رسانههای ملی جای نمایش دارد. چرا مثل کاریکاتور دانمارکی که باعث شد حتی اسم شیرینیها هم عوض شود، تظاهرات میلیونی البته با تاخیر شش ماهه به راه نینداختند؟ تازه این که خودی بود، با ملیت ایرانی! آقاجری بر سر هیچ مرتد میشود ولی... این روزها سیاست و سیاست زدگی آبروی و حیثیت همه چیز را به بازی گرفته است. انگار مغز مردم در جیبشان افتاده! به وقت سکوت میخروشد و به گاه خروش میخسبد!! بوی تعفن ابتذال بد جوری در و دیوار شهر را گرفته است. خرد جمعی به پوچی میزند. انگار دیگر کسی حسابی هرچند اندک روی شعور و اراده ما باز نکرده که این گونه راست راست میآیند و دروغی میبافند و میروند! بماند....
از چالشهای مطرح در عصر حاضر بر سر پدیده نوینی بنام رسانه است. پدیده ای که مهمترین کارکرد آن "اطلاعرسانی" است. اطلاعرسانی در عصر حاضر مثل خیلی مفاهیم دیگر چون آزادی بیان تعاریف مختلف و بعضا متناقضی به خود دیده است. به هر حال قدرت و تأثیر رسانه اعم از روزنامه و تلویزیون و رادیو بر کسی پوشیده نیست و از همین جهت هر قدرتی به فراخور توانایی سعی کرده تا رسانه را رام کرده و به خدمت خود بگیرد.
در این میان نظام تبلیغاتی و رسانهای کشور بعد از انقلاب به دنبال تعریف یک چهره جدید و به قول خودش مبتنی بر بیان حقیقت و نه مصلحت بوده است. این نوع نگاه به رسانه در امتداد همان تغییرات انقلابی و بنیادین در نحوه مواجهه با موضوعات اجتماعی روز است. این نگاه به ادعای خود نظام در تضاد با نحوه عملکرد رسانههای بزرگ و امپریالیستی است که روزنههای استراتژیک عبور و مرور اخبار و اطلاعات را به دست گرفتهاند. بر اساس چنین نگاهی رسانه یک آینه است. عامل ارتباطی مردم و دولت است. برای رسیدن به چنین تعریف شرافتمندانه و انسانی از نحوه اطلاعرسانی که ثمره آن بیان شفاف و آزاد نکات مثبت و منفی با هم است، ضروری است تا عرضه اطلاعرسانی خصوصی آزادانه و در زیر چتر قانون، در کنار رسانههای رسمی دولتی فعال باشند.

با نگاهی اجمالی به آنچه در عرصه اطلاعرسانی کشور میگذرد، میبینیم که مثل خیلی از آرمانهای تعریف شده انقلابی دقیقا عکس چنین ادعایی اتفاق افتاده و دلیل آن هم واضح است. در یکی از برنامههای تلویزیون به نقل از مشاور رئیس جمهور شنیدم که گفت رسانه ما باید پیش قراول دولت و مردم باشد، باید جریان ساز باشد، باید معضلات و مشکلات را پیشاپیش مطرح کند تا آگاهانه چارهاندیشی شود. نه اینکه منتظر بماند و ببیند که چه اتفاقی در داخل و خارج میافتد، فلان رسانه خارجی چه میگوید، تا اینکه پاسخ دهد. جالب است که ایشان ادعا میکرد که رسانههای داخلی دستاوردهای دولت را خوب منعکس نمیکند. عجبا! این نعل وارونه زدن چه معنایی دارد؟ معلوم نیست چنین هدفی با چه ابزاری باید محقق شود. وقتی در تلویزیون، یک سریال تلویزیونی موفق مثل ساعت شنی که به اعتقاد من از معدود کارهای واقعگرا و قابل تحسین صدا و سیما بوده و معضلات اجتماع را کمی عریانترو با نگاهی هشداردهنده نشان می دهد به بهانه سیاه نمایی وقایع جامعه! به همین راحتی از آنتن خارج میشود، وقتی کوچکترین حرکتی در جهت شفاف کردن وضعیت جامعه چه در روزنامه ها و چه در صدا و سیما متهم به فرافکنی!! میشود، وقتی انتقاد چند دانشجویی که دستشان به هیچ جایی بند نیست، کسانی فرزندان همین آب و خاک هستند با تندترین واکنش پاسخ داده میشود و متهم به جاسوسی و ارتباط با بیگانه هم میشوند، وقتی نامهنویسی تبدیل به تنها تریبون و رسانه ملت میشود، وقتی در نزدیکی انتخابات روزنامههای دولتی چند تا چند تا مجوز میگیرند، در حالی که حتی یک روزنامه مستقل چنین حقی ندارد، مثل همین روزنامه آریا، وقتی اخبار سیاسی تلویزیون صرفا محدود به بزرگنمایی قدرت نظامی ایران و انعکاس تظاهراتهای ضد آمریکایی در خود آمریکا- کوبیدن و پاسخگویی به اخبار پخش شده از رسانههای ایرانی و خارجی آن طرف آبها و متهم کردن آنها به انعکاس هدفدار اخبار و فیلترینگ و سانسور آنها میشود. در حالیکه اخبار خارجی هم با همین رویکرد فیلترینگ مشابه در داخل پخش میشود و .. دیگر چه جای اطلاعرسانی شفاف. شاید برای رسانه های مستقل و منتقد فقط یک دوره دوسه ساله انه در زمان خاتمی تنها دوره امیدبخش و پویا بود که شاهد نگاه رسانه ای حرفه ای تر و دقیقتربودیم. هنوز به یاد دارم تجدید چاپ های روزنامه صبح امروز را. مقاله های حرفه ای و ژورنالیستی نشاط را. حس می کردی که بالاخره انعکاس حقت را تفکرت را به عینه می بینی. چه حس دلچسبی بود که خود را و طرز تفکرت را تنها نبینی. برایش پایگاهی بیابی تا نقدش کنی و پرمغز شوی. البته همین دوره کوتاه هم به زعم برخی باعث گسترش فساد شد! انگار که افکارخصوصی همه متعفن و در پی باطلند و می بایست کنترل مداوم شوند. این نگاه تحقیر آمیز همیشه به نوعی در حکومتی بوده. همین حکومتی که به قول خودش بیشترین اعتماد را در زمان انقلاب و جنگ به نسل جوان کرده و نتیجه اش را هم دیده.
حکومت مدتها مردم را به بهانه دوری از اخبار غلط و سانسور شده خارجی، مردم را محدود به رسانههای سانسور نشده! داخلی کرده است. تنها واکنش رسانه حکومتی به ناهنجاریها نفی اصل مطلب است. نگاهی به واژه نگاری رسانه این مطلب را نشان می دهد: تماشاگرنما/ دانشجونما/ سیاه نمایی و.. کاری ندارد. کافی است اگر موضوع نابه هنجاری به مذاقشان خوش نیامد یک پسوند "نما"به آن اضافه کنند و تمام! هرچه هست زیر سر این نماهاست. وگرنه که دانشجوی ما تماشاچی ما استاد ما سیاسیون ما همه و همه در یک لباس یونیفرم زیر بیرق حکومتند و دست بوس!! همین مانده که اساسا واژگانی به نام "انسان نما" هم بسازند. نظام سیاسی ایران بعد گذشت سی سال از انقلاب به همان نتیجهای رسیده که دیگر حکومتهای پوپولیستی روشنفکرنما رسیدهاند. با این تفاوت که دست از شعار و عوامفریبی برنداشتهاند، البته چنین عملکردی تا جایی دوام دارد که مرزهای اطلاعرسانی کشور همچنان بسته بماند. سرعت لاکپشتی اینترنت و ممنوعیت استفاده از ماهواره نه به دلیل جلوگیری از تهاجم فرهنگی که اول از همه به همین علت است. به مثل پدری میماند که فرزند را از سیگار کشیدن منع میکند و خود در دستشویی! سیگار میکشد. شاید موفق شود، ولی با این کار معنی شرافت و کرامت را هم دگرگون کرده است. لااقل انتظار میرود که تصمیمگیران داخلی دست از شعارهای توخالی برداشته و پرچم عدالتخواهی و حقیقتطلبی را بر زمین بگذارند و مردانه به جریان امپریالیستی جهانی! بپیوندند. در این صورت حداقل تکلیف مردم را روشن کردهاند و تناقض همیشگی مردم سالاری دینی را برملا!
با آغاز برف زمستانی در روزهای سرد بهمن ماه و تغییر رویه عادی برنامههای صدا و سیما دوباره یاد و خاطره روزهایی خاص و منحصر به فرد انقلاب در جامعه زنده میشود. ایران امروز مجموعهای از نسلهای پیاپی پیر و جوان است که هر یک سهمی از حافظه خود را به انقلاب و حواشی آن سپردهاند. روزهای انقلاب چه بخواهیم و چه نخواهیم، جزئی از تاریخ معاصر ماست. من در آن سالها نبودم و هرچه میدانم از کتاب درسی و تعریف خاطرات نسلهای قبلی است. جالب است، یکی با افتخار از آن دوران یاد میکند که چگونه سرنوشت عزتمند خود را انتخاب کردند تا مستعمره غرب و شرق نباشند و یکی خودش و اطرافیان همدستش را مهمان کلی فحش و ناسزا میکند که عجب غلطی کردیم. بابا چی میخواستیم و چی شد. یکی هنوز در حیرت است که چطور به قول خودش شوخی شوخی انقلاب جدی شد و یکی اساسا اصل انقلاب را منکر میشود و بر این نظر است که شاه داشت برای خودش دبدبه و کبکبهای راه میانداخت. این شد که آمریکا به فکر سقط کردن آن افتاد و جریان انقلابی ایران را به راه انداخت یا لااقل جلوی آن را نگرفت. روایت رانندگان تاکسی هم که معرف حضور هست. گاهی این شبهه برایم ایجاد میشود که در زمان انقلاب، صنف رانندگان تاکسیرانی کشور رسما بیطرفی خود را اعلام کرده و مثل روزهای سرد و برفی این روزها به استراحت در خانه پرداخته بودند. روایاتی مختلف و بعضا متناقض از اتفاقی نه چندان دور. ما موجودات جالبی هستیم. با 98% به یک حکومت رای میدهیم و چند سال نگذشته این همه تناقض در میآد.

این روزها تلویزیون کمی کیسه را شل کرده و کریمانه و از جیب خلیفه اجازه داده تا مردم خاطرات خودشان! را کمی بدون سانسورتر ببینند. باز اگر کسی آن دوران را ندیده بود، که هیچ. دیگر مخفی کردن دیدهها و شنیدههای مردم از مردم! امسال سیما تصاویر کاملتری از سخنرانی تاریخی امام در بهشت زهرا را پیاپی پخش میکند( البته منهای آن جمله نان و آب مجانی). به هر حال من از طرف نسل "بیست و چند ساله" سوم که جوانند و تشنه حقیقت، از سازندگان این برنامههای خوب تشکر میکنم که بعد "بیست و چند سال" کم کم درهای معرفت را به روی کویر اذهان ما گشوده و سیرابمان کردند. مضمون سریال چند سال قبل این بود که انقلاب فقط به دست اسلامگرایان مقدس و آسمانی نسل پدرم شکل گرفت. سریال بعدی نشان داد یک نگاه نسبتا ملی هم بوده. ترانه زیبای "ای ایران" که در این سریال پخش شد. فهمیدم که اشکالی ندارد اگر در آرمانهایمان نامی از وطن و ملیگرایی برده شود. حتی اگر مسلمان باشی و معتقد به جهان وطنی! در سریال بعدی پای چهره هایی چون فرهاد خواننده تا گل سرخی مبارز به تلویزیون باز شد و در سریال بعدی شخصیت سینمایی جدیدی نقش آفرینی کرد. یک روشنفکر دینی به نام شریعتی که تریبونی ناچیز و شاید بی چیز در کنار تنها تریبون"مطهر" انقلاب داشته. انگار نه انگار که همه می رفتند حسینیه ارشاد که او را ببینند. عکس این هنرپیشه را در صفوف انقلابی مردم از طریق برنامههای روشنگر تلویزیون دیدم. نمیدانم شاید قبلا دقت نکرده بودم!
چند سالی گذشت، کمکم نه یک هنرپیشه که پای سیاهی لشکر جدید هم به این سریال بازشد. در کنار صفوف برادران مسلمان پدرم، رفقای دوستان پدرم را دیدم که مثل پدرم مخالف دیکتاتوری و مدافع برابری بودند. این یکی میگفت آزادی و آن یکی میگفت برابری. نمیدانم اینها از کجا پیدا شدند. نه معلمی نه دوستی نه کتابی، کسی حرفی از آنها نزده بود. این سریال صدا و سیما باز دست به جعل تاریخ زد! شعارهای آن زمان همه به دنبال سقوط دیو و آمدن فرشته بود. مگر غیر از برادران مسلمانان کس دیگر هم منتظر فرشته بود. اصلا مگر دیگران هم فرشته دارند. شاید هم خرافات باشد. آخر آب برادر و رفیق که در یک جوب نمیرود. حتما دست استکباری، چیزی در میان است که میخواهد جریان انقلاب را منحرف کند. به یکی از برادران انقلابی گفتم، اما دنبال حرفم را نگرفت! شاید اعتقاداتش سست شده بود.
اخیرا یکی از سخنان امام را در مورد عدم رضایت ایشان مبنی بر حضور روحانیون در سیاست خواندم. فکر کنم تصاویرکتاب مونتاژ بود. بعد از امام که بنا بر شعار انقلابی چسبیدن و جدا نشدن سیاست از دیانت و دیانت از سیاست، الحق که روحانیون سنگ تمام گذاشتند و کمترین مضایقهای از پستهای سیاسی نکردند. در سخنرانی بهشت زهرای امام هم شنیدم که گفتند پدران ما ولی ما نیستند. هر نسلی باید سرنوشتش را به دست خودش رقم بزند. یعنی چه؟ این همان جملهای است که این روزها برخی براندازان نظام و وابستگان و مواجببگیران آمریکا میگویند! همین دانشجوهای دلاری را میگویم! عجب!......
حالا خوب است که این سریال یک سریال تاریخ معاصر است. مربوط به واقعه ای نه چندان دور که هنوز شاهدان آن زنده اند. اگر سریال رمانتیک تخیلی بود معلوم نبود سرو کله چه موجودات هفت کله ای وارد قصه شود!
واقعه کربلا حادثه ای منحصر به فرد و عمیق است که دارای ابعاد متنوع فرهنگی اخلاقی و حتی هنری است که منجر به خلق آثار پرنغز ادبی هم شده است. زبان امام حسین زبان ناب و اصیل یک انسان به ما هو انسان است. این زبان ورای کیش و آیین و دین و مکتب است. امام حسین یک تعریف و معیار برای انسان بودن و انسان زیستن در عین حسابگری و هوشیاری به ما داده است. جمله "اگر دیندار نیستید، لااقل آزاده باشید" برایم بسیار آموزنده و دلرباست. حسین حتی راه بهانه جویی و تحریف را از منافقان دوچهره تاریخ، این زالوصفتان همیشه تاریخ، را در شب قبل عاشورا گرفت. با برداشتن اجبار در بیعت در شب قبل به انسان آینده فهماند که در دین اجباری نیست، حتی در آن شرایط حساس جنگی که هر نیروی کمکی در حکم طلاست! براستی چنین منشی دست هر حکومت به ظاهر دینی را که جز برای حفظ منافع و بقای خود به سراغ دین نمیرود و پایه و اساسش بر دروغ است، بست.
اما کجاست گوش شنوایی! حسین هنوز هم فریاد "هل من ناصر ینصرنی " بر لب دارد. نمیشنوی؟ اما این درس عاشورا را هیچ گاه در گوش من نخواندند. چرا؟ چون هیچگاه حکومتی از جنس گل یاس بر کار نیامد. تاریخ در بند و اسارت قدرت است. قدرت دشمن اول و آخر صداقت است. دوست و همراه همیشگی جهل و کجفهمی! چه تناقض عجیب و کمنظیری دارد، این حماسه حسین با قدرت نابکار! حسین حتی اختیار را از مردم روباه صفت کوفه سلب نکرد، باز یک اقدام تاریخی و عبرت آموز! آخر ای حاکم کوتوله دیننما! بیاموز از حسین این درس عزت نفس و احترام به بشریت را! با چهار تا ذکر و نذری و سفرههای رنگارنگ افطار صیام، به بهانه حکومت و ریاست، عزت و دین مردم را نخر. حتی اگر ارزان بفروشند! حتی و حتی اگر ارزان بفروشند! ای رعیت ظاهرنمای چاپلوس، تو هم بیاموز درس عظمت و شأن انسانی خود را! که حسین پیامآور آن بود از جانب حقیقت حق. دیگر باید فهمیده باشی که به قیم نیازی نداری. تو خود آقای عزیز خود باش! حداقل بعد گذشت دو هزاره تاریخ!

اما یک مساله جدی! حوادث تاریخی در شرایط مکانی و زمانی خودش معنا می یابد. واقعه کربلا هم از این قاعده مستثنا نیست. تکرار و یاد حادثه صرفا دردی دوا نمیکند، آنچه باید متذکر شویم، جریان فکری حسین است. هرچند که در لابلای داشتههای تاریخی ما، هنر ما و ادبیات تعزیهخوانی ما ردپای اثرگذار و پررنگی از فیزیک خود حادثه بجای مانده است، اما در این آثار وقتی جاودانه شده که روح حسینی فارغ از زمان و مکان و حادثه و تراژدی بر کل کار سایه افکنده.
جریان حسینی همان جریان محمدی است. سیال است. ما در هر دورهای باید حسین را با زبان آن دوره بخوانیم. گویی حسین در هر دوره زنده است. آیا حسین همیشه همان کاری را میکند که در کربلا کرد؟ ابدا! پس به یادآوری آن حادثه باید مقدمهای و دروازهای برای ورود به جریان فکری و عملی حسین باشد، نه منزلگه و مقصد. که این بزرگترین ظلم در حق حسین است. اگر اینطور بود برای یادآوری مظلومیت بزرگان تمام طول سال را باید سیاه پوشید و مثل خالهزنکان عروسی و عزا بر مظلومیت و بیچارگی آنها گریست. آنچه به این واقعه رنگ و بوی ازلی داده، نفس حسین است که سیلان حق بر فرش زمین است. حسین راه عزیز زیستن را بر بشر آموخت. چه مسلمان و چه غیر مسلمان. بعد از این واقعه توصیه شد که بر آن بگریید و بر سر و سینه بزنید تا یادش زنده بماند. به نظرم چنین توصیهای شاید در شرایط خاص آن زمان به عنوان یک اقدام رسانهای و تبلیغاتی اثرگذار بوده، ولی در شرایط کنونی تأکید بیش از اندازه بر این موضوع نه تنها حرکت حسینی را منحرف کرده که حتی کارکردهای منفی و مخربی هم برجای گذاشته است.
حالا دیگر انگار ما دو دین داریم: دین اسلام و دین حسین!!! دین اسلام، دین خشک و تلخ احکام و شریعت و دین حسین، دین عشق و شور و آزادی( ترجمه ملحدانه آزادگی در این دوران)!! اگر جوانان ما دنبال چیزهایی هستند که در دین اسلام پیدا نمیشود، خوب اشکالی ندارد، در دین حسین است. دیروز سخنگوی حسین زینب بود و امروز آوازهخوان( نه مداح) بم سیاه و خشن است که همه دلسوزیش بر حسین به این خاطر است که مرد و دامادی پسرش علی اکبر را ندید! دین اسلام تلخ است، گس است، ولی دین حسین چاشنی و نمک و ادویه دارد، از گلوی انسان راحت پایین میرود، تودل بروست! در آن جنگ و خون هست. گریه و شیون هست. تراژیک و نمایش هست. با صدای بلند داد و بیداد هست. حداقل دل مومن از خدا بیخبر به این خوش است که جوانش در مکتب حسینی تربیت میشود. برای آخرتش خوب است!! بهتر از خیابان و پاساژگردی است. هیهات! دین و مرام و مکتب حسین را در حد چاشنی دلنواز شکم پایین بیاوری بهتر است یا اینکه کافر و ملحد از دنیا بروی؟؟ اگر مکتب حسین محتاج گریه تو بود که برجای بماند و سفره بعضیها را رنگین کند، مطمئن باش حسین تسلیم یزید میشد تا چنین ذلتی را نبیند. حسین شعار و عملش "هیهات منالذله" بود. اگر نمیتوانی پرواز کنی، سقف آسمان را پایین نگیر!
به صراحت باید جلوی این حرکت خزنده را گرفت که کسی کاری به کارش ندارد. این حرف من تنها نیست. حرف دل مادر من هم هست، پدرم، برادرم و خواهرم که دلشان لک زده که یک بار در این سالها بدون سر و صدای گوشخراش مرد غریبه بر حسین بیاندیشند و بر عظمتش بگریند و بسوزند.
بیش از یک ماه است که به دلیل مشغلههای شخصی فرصت به روز کردن وبلاگ را نداشتم. در این مدت موضوعات متنوعی مربوط به دغدغههای همیشگیام یا موضوعات روز اجتماع به ذهنم رسید که خواستم در موردشان چیز بنویسم، موضوعاتی مثل همین اینرسی ذهن که برایم بسیار جذاب بود تا موضوع مهم و تأثیرگذار مراسم سوگواری امام حسین در این روزها. شاید الان دقیقا نمیدانم که راجع به چه موضوعی بنویسم. این نوشتههای پراکنده را در تاریکی نیمه شب بعد از یک روز پرکار مینویسم. طبق یک عادت شخصی وقتی کولهباری از موضوعات مختلف در ذهنم صف میکشند که نمیتوانم رابطهای بین آنها برقرار کرده و هضمشان کنم، سعی میکنم مثل یک مهندس موضوعات را اولویتبندی کنم و ذهنم را در عین رعایت دموکراسی! مجبور به تبعیت از آن کنم. من جامعه پیرامون امروز را مجموعهای تناقضات میبینم که تنها کارکرد آن در جا زدن است. این روزها به بسیاری از داشتهها و نداشتههای جامعهام فکر کردم. جامعه ما چنان در کلاف سردرگم تاریخ گم شده که گره اول آن گم شده! چگونه است که "ملتی تغییر نکند مگر به دست خودش"! اشتباه نشود، من اصولا آدم خوشبین و سرخوشی هستم. اما به راستی به من حق بده به خاطر این تشویش و نگرانی! میدانم که تکان دادن یک نعش سخت است. چون نعش نمیخواهد تکان بخورد. تو جور یکی دیگر را میکشی! میدانم! میدانم که در همیشه تاریخ ضعیف، ضعیف بوده و قوی، قوی! فقیر، فقیر بوده و غنی، غنی! راه گذر از این مرز ناپاک است. من راضی به جایگاه تحمیل شده خود هستم. به قول شاعر معترض این روزها که ماکارونی، تمبر هندی، انتفاد سازنده، ذکاوت و رندی از آن من! عشق پانزده سانتی، شقایق نرماندی از آن تو!
اما کجاست دست مسیحایی پاک که این مرز را بی شکست بلور قامت یک انسان بشکند. نه! در جای دیگر به دنبالش نباش. جایی دیگر برای کسی دیگر است.
مردم جامعه من اقشار مختلفی هستند که منافع مشترکی ندارند، شهروند نیستند، منافع یکی منجر به نابودی دیگری است! اعتماد، این جادوی آرامش و توسعه در مغازه هیچ عطاری یافت نمیشود! انگار که از اول هم نبوده. اعتراض همیشه بوده، نه اینکه فقط مختص این دوره است. اما تا کی قرار است جنگ و دعوا بر سر نان شب باشد، در قرن انقلاب سوم و چهارم چه جای خواب گرسنه بر بالش پرکاه روی نفت سیاه!
و اما تو! من به اعتراض تو معترضم! اعتراض تو عادت توست. اگر همه چیز هم حل شود تو هم حل میشوی.تو نه پدرت را قبول داری و نه فرزندت را! هویت گذشته را نقد میکنی درست. اما بدان که تو الان بر پله ای تکیه زده ای که گذشته ای آن را ساخته. اگر قصد تخریب آن داری. بر پله بالاتر بایست و آن بکن! اگر توان باز کردن گره ای نداری. لااقل گره ای دیگر بر این کلاف اضافه نکن. به داشتههایت ببال و آهی بکش بر نداشتههایت و تمام!
مستندات تاریخی مکتوب بشر که در زمان کنونی در اختیار ما است مربوط به حدود 2000 تا 3000 سال پیش است. ساختار این مستندات نشان از نوع نگاه و زبان خاصی است که بشر در طول سالیان تجربهاندوزی و گسترش تمدن بدان دست یافته است. از مشخصههای اساسی و اولیه این مستندات استقرار و قوام آن بر پایه منطق ارسطویی و ریاضیات دکارتی است. هر دوی این ابزارها شگرد ویژه و منحصر به فردی را برای نوع تفکر و استدلال لحاظ کردهاند که معلوم نیست، وام گرفته از کدام مقطق و ریشه تاریخی است. ساختار ریاضی این ابزار بر پایه مفهوم انتزاعی "نقطه" است و ساختار استدلال و استنتاج بر پایه مفهوم دودویی "0 و 1" یا "خوب و بد". حال چگونه انسان به مفهوم پیچیده و غیر واقعی "نقطه" پی برده و آن را در محاسبات بکار برده مشخص نیست.

آنچه از آثار غیر مسند باستانی بدست آمده است، نشان میدهد که اطلاعات ما از نحوه مهندسی و ریاضیات بشر قبل از تاریخ مستند بسیار محدود است. از خصوصیات بارز این آثار این است که بدون استفاده از ابزار دقیق تکنولوژیک و ساختار مهندسی و ریاضی امروزی بنا شدهاند. بنابراین ممکن است بشر غریزهمحور دیروز که در تعامل مستقیم و چهره به چهره با جهان بوده، با عینک دیگری متفاوت از عینک بشر ابزارمحور و آکواریومی امروزی به دنیای پیرامون مینگریسته است. آنچه واضح است اینکه ابزار تفکر و مهندسی و استدلال امروزی با تمام پیشرفت و دقت و پیچیدگی بسیار ناتوان است.
برای روشن شدن این مطلب یک مثال میزنم. نحوه آموزش دوچرخهسواری به یک کودک را در نظر بگیرید. یک عمل ظاهرا ساده است که با دو سه بار تجربه و تکرار در ذهن کودک به اصطلاح نصب میشود و او این مهارت را کسب میکند. دوچرخهسواری یک کنش مکانیکی بسیار پیچیده است که برای شبیهسازی آن با ابزار کنونی احتیاج به صرف زمان و مهارت ریاضی و نرمافزاری قابل توجهی است. تعریف معادلات حرکتی، در نظر گرفتن محدودیتها و .. جزو این فرایند است. اما آن کودک یقینا از این معادلات پیچیده و مشکل برای آموزش استفاده نمیکند. مثل اینکه برای آموزش به او بگویی"عزیزم این معادلات مکانیکی و حرکتی تو و دوچرخه است. این معادلات را بیاموز تا بتوانی دوچرخهسواری کنی!!!"
خوب پس یه جای کار میلنگد. یعنی اینهمه زحمت و تلاش انسان برای تشکیل سیستم استدلالی امروزی بی ارزش بوده؟ خیر. ایراد کار برمیگردد به مشکل ریشهداری در انسان بنام "اینرسی ذهن".
به قول بزرگی "شاید اگر انسان اول دوچرخه را اختراع نمیکرد، خیلی زودتر از اینها هواپیما را اختراع کرده بود! "
این جمله به نظرم بسیار عمیق و دقیق است. وقت بگذار و به آن فکر کن!
مشکل اجتناب ناپذیر بشر امروز و دیروز این است که سیستمهای استدلالی در عمق ذهنش رسوب کرده و اجازه نمیدهد، بگونهای دیگر ببیند و فکر کند. در طول این سالهایی که داشتهها و نداشتهها مکتوب شده است، بشر همیشه بند و زنجیری نامرئی به پای خود داشته که مانع از پرواز او شده است. این مانع در عصر ما هم شاید همان سیستم استدلالی ارسطویی و دکارتی است که ذهن انسان را به سمت و سوی خاصی برده است. نگاه نقطهای با منطق دودویی. چیزی که ما حتی در زندگی روزمره هم آن را کمتر بکار میبریم. جالب است، همان ابزاری که قرار بوده کمک حال انسان باشد، هویتی دیگر مییابد. امروزه برای اینکه یک تفکر نو یا یک ساخته ذهنی و عملی جدید مقبول واقع شود، با سیستم استدلالی سنتی ارسطویی و دکارتی سنجیده میشود.
بشر همیشه مجبور بوده برای اینکه نقطه اتکای مطمئنی داشه باشد، معیار سنجش داشتههای جدید و مدرن را بر اساس داشتههای سنتی قدیمی قرار دهد. این فرآیند به نظر منطقی است، ولی یک ایراد بزرگ دارد. اینکه سرعت تحولات تمدن بشر را کند میکند. البته گویا گریزی هم نیست مگر گشایش یا انقلابی جدید در نحوه تعامل بشر با جهان. این شاید بسیار هزینهبر باشد، اما ممکن است. بودند در دنیا گالیلههایی که یک شبه ره صد ساله رفتند، اما به دلیل همین اینرسی ذهن کوتهبین بشر هم نسل به هزار و یک گناه ناکرده متهم شدند. " اینرسی ذهن بزرگترین جنایت را در حق بزرگان و پیشروان فکر و اندیشه و تمدن روا داشته است". این اینرسی، درست مانند اینرسی حرکتی در حکم کره سنگین فولادی است که به پای انسان بند شده است. حتی اگر تو را به پایین نکشد، حداقل جلوی حرکت تو را میگیرد.
سخن بسیار است، ولی تا اینجا سعی کردم مقدمهای کوتاه در باب اینرسی ذهن بیان کنم. این مسأله در نه تنها در علوم ریاضی و حساب که در علوم انسانی و خصوصا معرفتی هم صادق است. به دنبال این مقدمه نکته مهم مورد نظر من هم بیشتر به این حوزه بمیگردد. بشر به بهانه فرار از چاله تاریک و ترسناک شک و ابهام حال در چاه سکون و صلبیت افتاده که خود نقض غرض است.
در پست بعدی سعی میکنم اثرگذاری این پدیده را در فهم و عمل اجتماعی بشر مورد توجه قرار دهم که به نظرم بسیار مهمتر از اثر آن بر علوم ریاضی و مهندسی است. چراکه با استناد به تاریخ در مییابیم که سرعت پیشرفت علوم ریاضی و تجربی بسیار سریعتر از علوم انسانی است و مشکل عمده بشر امروز همین عدم تناسب است.
پول به انسان قدرت می دهد. تو وقتی قدرت داری خودت می شوی. آنچه را میکنی که میخواهی. نه آنچه را که باید! تا وقتی شپش درجیبت شش و هشت می زند، اوج خلاقیت و شعورت به این است که شب بعد از تمام شدن کار بی فوت وقت تمام دستورات خرید همسر مکرمه را مو به مو انجام داده و به خانه برگردی و جوابگوی کلی آدم مربوط و نامربوط باشی. چرا؟ چون پول نداری و چون پول نداری هیچ کس نیستی و چون هیچ کس نیستی، خودت نیستی! اینطور نیست...؟

آزادی هم به انسان قدرت میدهد. فطرت انسان بر قدرت و آزادی است.وقتی آزادی،حق انتخاب داری. میتوانی بروی، در عین اینکه می توانی نروی! دراین حال عشق میکنی. مستی و سرخوش. این ذات توست! گرچه زمانه میخواهد فراموشش کنی، به هر قیمتی!فقط وقتی آزاد باشی میشود فهمید که به کجا میخواهی بروی! وگرنه هیچ گاه نه میتوانم تو را به راه رفته سرزنش کنم و نه به راه نرفته تشویق و ستایش!اما...وقتی آزاد نیستی و به هر بهانهای همون یه وجب خاک و یه قلب آب و یه هوا آسمان بالای سرت را هم ازت میگیرند. اسیر میشوی. یک پرنده بی بال. یک جعبه خالی. آرام. رام، مثل یک گوسفند! افسارت در دست تو نیست. اربابی احمق آن را به دست دارد. اسارت هبوط محتوم توست.
خوب تو خودت بگو؟ من چگونه تو را دست و پا بسته بخواهم؟ تو خودت باشی و من عمری با سایه ات سر کنم. سایه ات برای خودت!
نه، من تو را فقیر نمیخواهم. اسیر نمیخواهم. من تو را در قامت سلطانی می بینم که بن بست مایه داری است! ثروت از سر تا پایش را گرفته و برق سکه هایش چشمم را کور میکند! اینگونه است که مرا عاشق و شیدا میکنی.
من تو را آزاد میخواهم. دوست دارم تصویرت را در حال پرواز بکشم.
تصور کن. لبخند بر لبانت. به دنیای زیردستت نگاه میکنی. آزاد و رها! تنها اگر بال داشته باشی شکوه پرواز را حس خواهی کرد. من عاشقانه و کودکانه پروازت را نظاره گرم. چنان که مهره های گردنم تاب و توان دنبال کردنت را ندارند.
برو و ثروتمند شو. حتی اگر به این بهانه که دو شلوار بپوشی و خودت را گم کنی! برو و آزاد باش، حتی اگر به این بهانه که پرواز بلد نباشی و با مخ سقوط کنی!
اجلاس پاییزی صلح خاور میانه چند روز پیش در حالی در ترکیه برگزار شد که شاهد حضور مسئولان بلندپایه اسراییل در این اجلاس بودیم. حضور وی در این اجلاس نشانی بر اشتباه دیدگاه ایران در مورد شناخت و معرفی ماهیت و سیاستهای دولت جدید عبدالله گل است. انگار نه انگار که تا چندی پیش دولت ایران و مطبوعات حامی آن با پیروزی حزب عدالت و توسعه از خوشحالی با دم خود گردو میشکستند.



دولت در تبلیغات و تحلیلهای خود این پیروزی را به نام خود تمام کرد و اینگونه وانمود نمود که این دولت اسلامگرای گل با روی کار آمدن در کشور ترکیه سیاستهای همسان با ایران را خصوصا در سیاست خارجی دنبال خواهد کرد و ایران متحدی جدید برای خود پیدا کرده است. به نظر میرسد دولت در زمان عرضه چنین تبلیغاتی حافظه مردم را دست کم گرفته است. چراکه هنوز مدت زیادی نگذشته که مشخص شد سیاستهای اسلامگرایانه ترکیه زمین تا آسمان با رویکرد سیاسی ایران متفاوت است.
در این فاصله تلویزیون ایران روی تظاهرات اعتراضی مردم ترکیه و جهان تمرکز کرد و بسیاری از دیگر واقعیات را بر مردم پوشیده نگه داشت. واقعیت مهم نفوذ تدریجی اسراییل در خاور میانه است. بهطوریکه زمزمههایی مبنی بر مصالحه بین اعراب و اسراییل هم به گوش میرسد. حالا هم که پای ترکیه آرامآرام به این معادله باز میشود. این اجلاس آب پاکی بود که بر پیکره دولت ایران ریخته شد. در دوران دو ساله کار دولت، ما شاهد تناقضاتی از این دست بین واقعیات اتفاق افتاده در عرصه جهانی و نحوه اطلاعرسانی دولت بودهایم. تمایل ایران به گسترش روایط با کشورهای کمونیستی آمریکای جنوبی هم در این زمره قرار میگیرد. کشورهای دست چندم جهانی که شاید تنها وجه اشتراک آنها با ایران سیاست ضد آمریکایی آنهاست.
شکی نیست که رژیم اشغالگر اسراییل جنایات انسانی فراوانی در فلسطین از خود بجای گذاشته و میگذارد. ولی آنچه مهم است در پیش گرفتن سیاست اصولی از سوی ایران است که در این میان نه منافع ملی ما به خطر بیافتد و نه اینکه کشور از مواضع اصولی خود در راستای کمک به تحقق صلح جهانی عقب بنشیند. اما دولت در نحوه چینش مهرههای سیاسی خود نه ملت ایران را از خود دانسته و راه صداقت را با آنها در پیش گرفته و نه در عرصه بینالمللی تاثیرگذار عمل کرده و موضع اصولی و مبتنی بر حفظ منافع ملی را در نظر میگیرد. نشانه چنین سیاستی را هم میتوان در تصویب قطعنامهها و حمایت اکثر کشورهای موثر آن از جمله چین و روسیه مشاهده کرد. در این میان شیوه بازی سیاسی کشورهای اسلامی از جمله عربستان و مصر و اردن و .. هم جای بسی تأمل است. دولت در سیاست خارجی حتی با کشورهای اسلامی همکیش خود هم به تفاهم و هماهنگی آرا دست نیافته است. درست است که اشکالاتی بر رفتار این کشورها وارد است، اما به هر حال ما در چنین شرایطی به سر میبریم و منطقی و عاقلانه آن است که با دیپلماسی فعال در پی مواجهه و رابطه با کشورهای اطراف در هر شرایطی باشیم. نه اینکه یک تنه بر شیپور جنگطلبی و خشونت با رژیم صهیونیستی بنوازیم. تحولات منطقه از جمله در ترکیه و کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس همه و همه دلالت بر خطر بالقوهای است که ایران را تهدید میکند. جالب است که دولت در تبلیغات داخلی چنان عمل میکند که اسراییل و لابی صهیونیزم در تمامی کشورها از جمله آمریکا، اروپا و جدیدا آرژانتین نفوذ عمیق و جدی دارد که تمامی شریانهای اصلی اقتصاد آنها را در دست دارد. حتی اگر چنین دیدگاهی درست باشد، مسئولیت ایران در مواجهه با چنین شرایطی دشوارتر است. منطق کنونی دولت با هیچ اصولی چه اسلامی و چه ملی سازگار نیست. این مطلب به معنی سازش در مقابل زور و ظلم نیست، بلکه به معنی برقراری روابط دیپلماتیک قویتر با دنیای اطراف است، نه فریب خود و اذهان عمومی داخلی و خارجی با تحلیلهای به ظاهر ایدئولوژیک و خط و نشان کشیدن برای این و آن به بهانه دیپلماسی مقتدر و فعال.
دولت پس از روی کار آمدن حتی یک سفر به کشورهای مهم اروپا آسیا و گسترش روایط دیپلماتیک با آنها نداشته است و روابط سیاسی خود را محدود به چند کشور آفریقایی و آمریکای جنوبی کرده که از اهمیت چندانی در معادلان جهانی برخوردار نیستند. اتخاذ این نوع دیپلماسی فقط و فقط باعث انزوای بیشتر ایران میشود.
تأکید میکنم که کشور در شرایط حساس کنونی نیازمند عزم جدی برای افزایش روابط حسنه در تمامی سطوح با همه کشورهای اثرگذار و در نظر گرفتن منافع بلندمدت داخلی برای جلوگیری از هرگونه تهدید خارجی است. در این میان داد بسیاری از سیاستمداران داخلی از جمله هاشمی و برخی نمایندگان مجلس هم در آمده است. دولت باید سعی کند تا با اتخاذ رویکردی ملی، اتحاد داخلی و خارجی را تقویت کرده و راه را بر بدخواهان ببندد.
به امید ایرانی سرافراز و پایدار برای همه ایرانیان.
بعد از دور اول سفرهای استانی رئیس جمهور در نیمه اول دوره ریاست جمهوری ایشان بنا به وعده ایشان مبنی بر دو بار بازدید از نقاط مختلف کشور در طول دوره ریاست جمهوری، کمکم باید شاهد آغاز دور دوم این سفرها باشیم. سفربه مناطق و استانهای مختلف کشور با هدف آشنایی بیشتر با نقاط ضعف و قوت عملکرد مسئولین استانها، نیازها و مشکلات مردم منطقه، ارزبابی وضعیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی آنها و بهطورخلاصه کاهش فاصله مردم و مسئولین تصمیمگیر ایده و راهکاری بود که تقریبا از اوایل انقلاب توسط مسئولین بلندپایه کشور مورد توجه قرار گرفت. در زمان شاه مردم قرابتی با مسئولین احساس نمی کردند. فساد مالی، مراودات غیر قانونی اقتصادی، روابط پشت پرده، حضور کمرنگ توده مردم در تصمیمگیریهای کلان و عدم دسترسی مستقیم آنها به منابع کلان طبیعی از جمله نفت همه و همه باعث افزایش روزافزون فاصله بین آنها و حکومت شده بود. یکی از مهمترین شعارها و اهداف جمهوری اسلامی بعد از وقوع انقلاب و شاید مهمترین آن حضور مستقیم مردم و تعامل آنها با مسئولین بود. مسئولین خدمتگذار مردم لقب گرفتند و مردم وارث و مالک اصلی این سرزمین.

سفرهای استانی یکی از مظاهر همین مطلب است. تقریبا تمامی دولتهایی که بعد از انقلاب روی کار آمدند، سعی کردند به این سنت پایبند باشند. اما در دولت احمدی نژاد توجه مضاعف و ویژهای به این موضوع شد و تاکنون شاید بیشترین حجم سفرها چه از نظر تعداد و و چه گستردهگی مناطق بازدید شده مربوط به همین دولت باشد. بعد از پایان دور اول این سفرها فرصت مناسبی است تا نقد و ارزیابی با توجه به معیارهای اصلی انجام این سفرها که به آن اشاره شد، صورت گیرد. حوصله و پیگیری رئیس جمهور در این سفرها برای ارتباط هرچه بیشتر با مردم خصوصا در مناطق محروم جای تحسین و تبریک دارد. کاری که شاید در دولتهای قبل با این شدت صورت نگرفت. اما باید دید این سفرها چقدر در راستای اهداف و آرمانهایی است که ماهیت این سفرها در آغاز بر آن اساس شکل گرفت.
در این سفرها ما شاهد تصویب تعداد بیشماری مصوبه هستیم که بیشتر آنها در حیطه وظایف کاری مسئولین محلی از جمله استانداران است. بسیاری از اعتبارات تصویب شده جزو مسیر اداری معمول و رایج در سیستم اداری است و تصویب آن در این سفرها این چنین وانمود میکند که رییس جمهور با لطف و کرم خود از جیب دولت یا ذخیره ارزی این اعتبارات را به مناطق اختصاص میدهد. این مسئله باعث میشود که مصوبات از مسیر معمول قانونی و اداری خود دور شود. تعداد فلهای مصوبات اجرایی در استان ها که بعضا تعداد آنها به بیش از چند هزار هم میرسد، جای تعجب است. آگاهان میدانند که تصویب کارشناسی یک مصوبه جزئی حداقل به هفت هشت ساعت وقت نیاز دارد! این حرکت شاید در ظاهر به نظر شجاعانه و ناشی از روحیه کاری دولت باشد، ولی در واقع باعث ترویج فرهنگ حکومتداری هیئتی، خارج شدن فعالیتها از مسیر سیستماتیک قانونی و اداری و کاهش اعتبار و اعتماد به نفس مسئولین محلی شود. اگر دولت به جای این قبیل اقدامات سعی کند تا با روشهای کارشناسی مسیر سیستماتیک اداری برای پیگیری و حل مشکلات مردم را تسهیل و هموار کند تا در نبود مسئولین بلندپایه و کنترل از راه دور و غیر مستقیم آنها هم کارها به پیش رود، به ثواب نزدیکتر است. به هر حال حکومتداری در سطح یک کشور نباید با این تصمیمات سطحی در هم آمیزد. مگر اینکه دولت بخواهد با رویکردی تبلیغاتی و نه با دیدی جامع و مصلحت اندیش، تمامی کارها را به نام خود تمام کند و بقیه را متهم به کم کاری کند. به هر حال بعد از پایان دور اول سفرها دولت مانده و هزاران مصوبه اجرا نشده و توقعات بی پاسخ مردم. ابته نباید از جنبه های مثبت این سفرها هم گذشت. همین که مردم رییس جمهور را در کنار خود می بینند و مشکلات خود را رودررو مطرح میکنند، حداقل مرهمی است بر دردهای بیپایان آنها. اما نباید از این احساسان سوء استفاده کرد.
سنت نوپایی که دولت بنا نهاده و نامههای مردم را دریافت میکند و قول پاسخگویی میدهد، به نظر من توهینی به شخصیت و کرامت انسانی آنها است. مردم از اینکه نامه آنها خوانده شده و جواب آن هم داده شده و به دستشان رسیده است، شاید خوشحال شوند. ولی مطمئنا این چیزی جز یک مسکن کوتاه مدت نیست. این فقط راهکاری است برای فریب دادن قشر ضعیف و محروم . ما نباید شأن ملت را تا این حد پایین بیاوریم. مگر مردم یک نفر و دو نفر هستند که ما از این شیوه برای حل مشکلات آنها استفاده کنیم. یک فرآیند سیستمی و قانونمدار نیاز است که چه با حضور رییس جمهور و چه با عدم حضور او مردم از مجرای درست و اصولی رسیدگی، پیگیر مسائل و مشکلات خود باشند. نمونه این قبیل اقدامات را در جلسات ملاقات حضوری و مستقیم وزیران با مردم در نماز جمعه تهران و مشکلات ایجاد شده ناشی از آن هم شاهد بودیم. بازهم تأکید میکنم که این اقدامات در شأن ملت ایران نیست. دولت هم مطمئن باشد که اگر مردم به یک مجرای قانونمند پاسخگویی مناسب دسترسی داشتند، هیچگاه از این برنامهها استقبال نمیکردند.
با این شرایط دولت درحال برنامهریزی آغاز دور دوم این سفرهاست و مطمئنا بیش از هر کسی به وضعیت کارنامه خود در دور اول این سفرها واقف است. از این رو مشخص نیست که در دور دوم چه جوابی برای مردم خواهد داشت. البته به نظر دولت در این مورد بیکار ننشته است. در خبرهای این روزها آمده است که رییس جمهور اعلام کرده که مدیران ضعیف را عزل خواهد کرد و گویا اسامی آنها به صورت محرمانه به استانداریها هم اعلام شده است. این اقدام به این معنی است که دولت تمام تقصیرها در عدم اجرای مصوبات را به گردن مدیران میانی و پایینی اجرایی انداخته است تا خود را در اذهان عمومی تبرئه کند! یک اقدام صرفا تبلیغاتی دیگر!
به هر حال امید دارم که دولت با انگیزه و پشتکاری که رییس جمهور از خصوصیات بارز خود می داند، واقعبینانه تر عملکرد خود در دور اول سفرها را ارزیابی کند و راه منطقیتری برای دور دوم سفرها در پیش گیرد. در حد بضاعت تلاش و اراده خود و مردم واقعات را به دور از تبلیغات بیمحتوا در پیش روی ملت قرار دهد و با کمک آنها و ابتکار و تلاش دولت گوشهای از مشکلات واقعی مردم خصوصا قشر محروم را برطرف سازد تا به قول خود رییس جمهور با اعمال عدالت، شاهد توزیع منصفانه امکانات در جهت توسعه پایدار در همه نقاط کشور باشیم.
اخیرا موضوع فیلمبرداری از روابط خصوصی و توزیع آن در سطح جامعه به موضوع داغ ژورنالی و جنایی روز تبدیل شده است. مسألهای که منجر به بروز حوادث بسیاری شده و امنیت روانی و اجتماعی مردم را به خطر انداخته است. من در این نوشته به دنبال بیان توصیف خبری وقایع و تفسیر آن نیستم، بلکه میخواهم با بهانه قرار دادن این مسأله یکی از مهمترین مسایل و چالشهای اخیر در فضای اجتماعی کشور با عنوان بحران جنسیت را مورد توجه قرار دهم. بحران جنسیت در کشور ما به یک یا چند سال اخیر برنمیگردد، بلکه ناشی از یک سیر تاریخی بلندمدت است که رفتهرفته با گذشت زمان حقیقت آن سر باز کرده و بیشتر نمایان میشود. لیکن "ما سالهاست که نشسته نظارهگر عبور تاریخ هستیم، بیهیچ واکنشی".
در این نوشته سعی میکنم برای تفکیک مطالب و جلوگیری از اتلاف سخن مطالب را نکته به نکته بنویسم. در این قسمت به ابعاد مختلف این موضوع اشاره می کنم و در صورت امکان در مطالب بعدی به راهکار و راهحل ها اشاره میکنم. چراکه معتقدم انتقاد بدون راهحل عقیم و ابتر است:
1- از چالشهای اساسی عصر ما عدم توانایی فرهنگ سنتی در درک و هضم شرایط معاصر از یک طرف و عدم تلاش برای سازگاری و تعامل با شرایط جدید است. جالب است که در فرهنگ ما نوعی انفعال و در عین حال مبارزهطلبی وجود دارد. متاسفانه در فرهنگ ما جایی برای سازگاری عقلانی نیست. تصمیمات بیشتر احساسی و تقلیدی(هیئتی) است تا از روی فکر. به همین دلیل عادت کرده ایم تا چیزی را نفهمیدیم در موردش واکنش نشان داده و انکارش میکنیم، نه اینکه با آن سازگار شده و سعی کنیم آن را در خود حل کنیم. یکی از خصوصیات عصر جدید بیان سریع، شفاف و عریان تمامی وقایع تلخ و شیرین است. سرعت انتفال اطلاعات به حدی است که فرصتی برای تفکر و قیاس با معیارها وجود ندارد، یا میپذیری یا رد میکنی!! تازه اگر معیاری مناسب هم دردسترس باشد!؟ همین سرعت باعث فاصله بیشتر و بیشتر نسلها شده است. منظور از نسلها من و پدرم نیست که در این دوران من با دوستم که فقط 5 سال اختلاف سنی داریم، دو نسل مختلف محسوب میشویم. در این عصر تصمیمگیری مناسب در مورد نیازها و نحوه درست پاسخگویی به آنها بسیار مشکل است. یکی از این نیازهها، نیاز جنسی است که شاید بسیار عمیقتر از آنی است که به نظر میآید. روابط جنسی در فرهنگ ما حقیقتی پنهان است که در عین حضور پررنگ در ذهن و رفتار، بهشکل تمسخرآمیزی حذف میشود. انگار که هر روز چیزی را ببینی ولی انکارش کنی! ریشه این مشکل هم مربوط به فرهنگ سنتی ماست و هم خلط خرافات با جوهر حقیقی مذهب.
2-عدم شناخت درست ماهیت روابط جنسی و نبود الگوی کامل در این رابطه. شاید یکی از مهمترین موضوعاتی که بسیار در اجتماع و فرهنگ ما مورد غفلت واقع شده است، همین باشد. عواقب این غفلت را میتوان در آمار رو به رشد طلاق، مشکلات روحی و روانی زوجهای جوان، افزایش بیرویه خودارضایی در بین جوانها و تأثیرات شدید روانی آتی آن همینطور عدم تجربه یک رابطه جنسی کامل و درست توسط اکثر متاهلین خصوصا زنان) و جایگزینی آن با یک رابطه آلوده و پرتنش همراه با حسرت و تحقیر به وضوح دید. حتی میتوان کمی ریشهایتر هم بررسی کرد. شناخت ما از مرد بودنمان و زن بودنمان چقدر است؟ براستی آیا جواب "هیچ" نیست؟ تربیت در جامعه ما بگونهای است که پسران جنس مذکر حکمران و خریدار سکس است و حق انتخاب دارد، در حالیکه جنس مؤنث کالای سکس است و تحت اطاعت مرد. گویی نیاز جنسی ندارد یا بهتر بگوییم حق ابراز نیاز ندارد. یک رابطه جنسی شاید خصوصیترین و عمیقترین رابطه بین دو انسان است، اما لبه یک تیغ است. میتواند انسان را به اوج آرامش جسمی و روحی سوق دهد و همینطور او را به ورطه فساد و تحقیر ببرد. یکی از دلایل افزایش انحرافات جنسی، همین ناآگاهی است. در محتویات اکثر فیلمهای سکسی و پورنو که توسط تلفن همراه در کشور پخش شده است، میتوان نوعی تقلید آشکار از نمونههای غربی را به وضوح دید( از جمله نوع حرکات جنسی غیر متعارف).
3-در کشور ما یکی از دلایل افزایش این نوع جرائم این است که قربانیان به دلیل حفظ آبرو و .. از پیگیری مجازات فرد مجرم صرفنظر میکنند. جالب است که اگر کسی پول ما را بدزدد پیگیری میکنیم، ولی وقتی پای آبرو به میان بیاید، لب از لب باز نمیکنیم!! به نظر من در این مورد جامعه ما با فرد متجاوز علیه قربانی در حال مشارکت است و اگر جرمش بیشتر نباشد، کمتر نیست. فرهنگ جامعه در این رابطه بسیار منفعل و آسیبپذیر است.
با تشکر.
ذهن دنیای درون بشر است. ذهن عمق بشر است. آدمی همیشه به دنبال راهی برای ورود به آن بوده. دنیایی ازآن او ولی ناشناخته. انگار که هرگز برای او نبوده است. تکلم شاید آینه انعکاس از ذهن باشد. ولی گویای آن نیست.بلکه پوسته شفاهی ذهن است.کف ذهن. مثل کف دریا. نشانی است ولی بسیار سطحی. اما نوشتن غیر از این است. تو با نوشتن خودت را می خوانی و می یابی. خودت را می شناسی و می شناسانی. کتابت بزرگترین دستاورد بشری است. تنها زبان تنهاترین موجود عالم! پس قلم بردار و حک کن لحظات خلقت را. قلم بردار و نشانی بر جای گذار. نشانی از خودت. خود خودت. این تنها نشانی است از تو که به یادگار می ماند. قلم بردار و بنویس از شکوه خورشید عشق و از سیاهی نفرت. بنویس تا فراموش نکنی و فراموش نشوی. قلم توتم توست!!
من رضا دانشجوی کارشناسی ارشد رشته عمران هستم. نمی دونم ربط عمران با وبلاگ و وبلاگ نویسی چیه؟ ولی هر چی هست بدم نمیاد امتحانش کنم. با اینکه سرم شلوغه ولی سعی می کنم تا اگه تونستم مطالبی رو در مورد موضوعات متنوع روزمره بنویسم. هنوزم که دارم این چیزارو مینویسم مطمئن نیستم که بتونم جدی پیگیر وبلاگ نویسی بشم یا نه. چون نه نویسنده کار درستیم نه شاعر. فقط دوست دارم حرفای دلمو بلند بلند بنویسم تا هم نوشتن یاد بگیرم هم گلوم باز شه!!
خداحافظ