پوچی و بی مغز بودن درد خاموشی است. این روزها آنقدر اتفاقات عجیب و غریب در دور و بر ما پیش می آید که گاهی واقعا مات ومبهوت فقط نظاره گر میشوی! هیاهوی تبلیغاتی مبتذل، شارلاتانیزم مدرن و ... دیگر هیچ.
دیگر عادت کردهام به حداقلها، به کمترینها، احساس می کنم جامعه این گونه بی ثبات نمی تواند سر کند، یک صدای تازه، یا یک عمل تازه؟! نمی دانم. اما هر چه هست میدانم که آرامشی نیست. تکیهگاهی برای روز فریاد و شب سرد نیست. بگذریم..
در این پست یک مطلب کوتاه در مورد مجسمه غیرت این روزهای ایران زمین، مجیدی و همکاران مینویسم که بازار عدهای را رونق داده.
اصلا بحثی در این نیست که مجیدی و هر انسان غیور دیگری حق دارد در مورد هر چیزی نظر بدهد. ولی چرا فقط صدای فریاد او این طور داغ و با حرارت پخش میشود. در این مملکت که همه کس با همه چیز کار دارد، مملکتی با اینهمه روحانی و آخوند تحصیل کرده و سخنور که هر هشت شبکه از هفت شبکه تلویزیونی ما را درغبظه دارند، یکی پیدا نشد یا پیدا نکردند! که یک جواب محکم و علمی و مستدل به سروش، این جاهل روشنفکرنما، بدهد؟ یک برنامه کارشناسی تلویزیونی که مشت محکمی بر دهان او باشد تا درس عبرتی هعم برای سایر روشنفکرنماها و دیگرنماهای این دور و بر شود؟ چطور است که سخنرانی مجیدی 5 دقیقه از برنامه 10 دقیقهای هشت و سی را میگیرد، برنامهای که اگر بخواهد حتی روی زغال را هم سیاه میکند! براستی چرا فقط چنین واکنشهای احساسی و پوچی در این مملکت و در رسانههای ملی جای نمایش دارد. چرا مثل کاریکاتور دانمارکی که باعث شد حتی اسم شیرینیها هم عوض شود، تظاهرات میلیونی البته با تاخیر شش ماهه به راه نینداختند؟ تازه این که خودی بود، با ملیت ایرانی! آقاجری بر سر هیچ مرتد میشود ولی... این روزها سیاست و سیاست زدگی آبروی و حیثیت همه چیز را به بازی گرفته است. انگار مغز مردم در جیبشان افتاده! به وقت سکوت میخروشد و به گاه خروش میخسبد!! بوی تعفن ابتذال بد جوری در و دیوار شهر را گرفته است. خرد جمعی به پوچی میزند. انگار دیگر کسی حسابی هرچند اندک روی شعور و اراده ما باز نکرده که این گونه راست راست میآیند و دروغی میبافند و میروند! بماند....