تبليغاتX
فینگلیشیسم!!!

در این پست نگاهی می اندازم به روند تغییرات اجتماعی و طبقاتی در ایران در سالهای اخیر و چشم انداز پییش روی آن.

هر جامعه­ امروزی دارای سه طبقه اجتماعی پایین، متوسط و بالا است. با پیدایش مدرنیسم و شکل گیری دولتها، طبقه متوسط به عنوان یک طبقه موثر و پیش­قدم در تغییرات اجتماعی مطرح شد. این طبقه شامل اقشار روشنفکران و فرهنگی و اقشار با شرایط مالی متوسط است که بیشترین جمعیت را به خود اختصاص می­دهد. جامعه ایران هم از این قاعده مستثنا نیست. به عبارت دیگر سیستم طبقاتی اجتماعی به شکل یک دوک است که میانه فربه آن طبقه متوسط و دو سر باریک آن دو قشر پایین و بالا است. عموما چنین شرایط طبقاتی در جوامع مختلف امروزی دیده می­شود. البته شعار و آرمان تمام دول و ملتهای امروزی کم کردن هرچه بیشتر و از بین بردن فاصله  طبقاتی است.

 

با ظهور دولت نهم در ایران شاهد کاهش هرچه بیشتر فاصله بین دو طبقه متوسط و پایین و افزایش تعمدی فاصله این دو از قشر بالا هستیم. توان مالی و اثرگذاری طبقه متوسط که موتور فکری، اقتصادی و سیاسی جامعه است، هرروز ضعیف و کمرنگ تر می­شود. در وهله اول شاید این روند مثبت به نظر برسد، چراکه ظاهرا کاهش فاصله طبقاتی را نشان می­دهد. گویی که عدالت این شعار محبوب دولت رو به تحقق است. اما مطمئنا آرمان هیچ دولت اصولگرایی کاهش توان فکری جامعه نیست، بلکه آرمان اصلی بالا بردن طبقه پایین و به دنبال آن تقویت زیرساختهای جامعه است. در این سالهای اخیر با وجود منابع طبیعی و انسانی سرشار مردم در سرمای زمستان تشویق به دور هم جمع شدن زیر یک کرسی در خانه پدری می­شوند. گویی که در این دوران مدرن زندگی خصوصی مردم اهمیت ثانوی دارد. چالش خانواده این دوره تلاش گروهی و قبیله­ای برای ایجاد سقفی برای جوان و چه بسا کودک این دوره است. در حالیکه دیروز پدران ما سقف خود را ساختند و فرزندان هم سقف خود را. یک گام به عقب! در این وانفسا دولت تشویق به افزایش جمعیت هم می­کند. رویکرد دولت برای دادن سهام عدالت به مردم یکی دیگر از مصادیق نگاه کمونیستی دولت دارد. واضح است که گروه هدف چنین عطایی جز از طبقه پایین نیست. تنها راه عدالت و پویایی حقیق اقتصاد تشویق و حمایت دولت از خصوصی سازی واقعی و تقدیم حق مردم به مردم و نه از این جیب به آن جیب کردن سهام بورس است. علاوه بر این بعد ۲۸ سال هنوز سیستم یارانه یا کوپن حذف نشده است. نوع نگاه مستتر در این مثالها در کنار دیگر مصادیق بارز که دیگر مجال گفتنشان نیست، نشان می­دهد که مردم به صورت تعمدی به سمت کمونیسم، آن هم از نوع  کمونیسم اولیه و نه حتی آنگونه که مارکس پیش­بینی کرده بود، کشیده می­شوند. اما این کمونیسم صرفا متعلق به طبقه پایین است که هر روز عده­ای از طبقه متوسط هم به آن می­پیوندند! این در حالی است که طبقه بالا روز به روز بالاتر رفته و دست­نیافتنی­تر می­شود و به جهت قدرت و ثروت بیشتر، بر تسلط خود بر دو طبقه زیرین می­افزاید.

جامعه ایران در حال تبدیل از سه طبقه به دو طبقه بسیار بالا و بسیار پایین است که رویکرد طبقه اولی دیکتاتوری مطلق و بنیادگرایی و رویکرد طبقه دومی کمونیسم مطلق اجباری و ناآگاهانه است.

انقلاب ملت ایران در اعتراض به نظام اشراف­زدگی شاهنشاهی بود و شعار آنها ایجاد عدالت­ و تعریف جدید نقش حکومت به عنوان نماینده مردم و نه حاکم و آقا بالاسر مردم بود. این شعار از جنس آرمانی والا بود که در همان ابتدا راه خود را از نظام دیکتاتورپروی از یک طرف و کمونیست حقارت­بار از طرف دیگر جدا کرد. آرمانی انقلابی برای سرنگونی رانت و وراثت قدرت! طبق گفته­های امام در بهشت زهرا که ایران آینده را ترسیم می­کرد، چارچوب نظام نوین بر پایه تخصص، تعهد مطابق با شرایط زمانه بنا شد، یعنی ایجاد یک نظام پویا مبتنی بر تحول و اصلاح پایدار. امری که بیشترین مسئولیت آن متوجه طبقه متفکر متوسط جامعه است.

حال سوال و ابهام جدی این است که این انقلاب انسانی کی، کجا و چرا از مسیر اصلی خود منحرف شد؟؟؟  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 23:22 توسط ایلقار |

از چالشهای مطرح در عصر حاضر بر سر پدیده نوینی بنام رسانه است. پدیده ای که مهمترین کارکرد آن "اطلاع­رسانی" است. اطلاع­رسانی در عصر حاضر مثل خیلی مفاهیم دیگر چون آزادی بیان تعاریف مختلف و بعضا متناقضی به خود دیده است. به هر حال قدرت و تأثیر رسانه اعم از روزنامه و تلویزیون و رادیو بر کسی پوشیده نیست و از همین جهت هر قدرتی به فراخور توانایی سعی کرده تا رسانه را رام کرده و به خدمت خود بگیرد.

در این میان نظام تبلیغاتی و رسانه­ای کشور بعد از انقلاب به دنبال تعریف یک چهره جدید و به قول خودش مبتنی بر بیان حقیقت و نه مصلحت بوده است. این نوع نگاه به رسانه در امتداد همان تغییرات انقلابی و بنیادین در نحوه مواجهه با موضوعات اجتماعی روز است. این نگاه به ادعای خود نظام در تضاد با نحوه عملکرد رسانه­های بزرگ و امپریالیستی است که روزنه­های استراتژیک عبور و مرور اخبار و اطلاعات را به دست گرفته­اند. بر اساس چنین نگاهی رسانه یک آینه است. عامل ارتباطی مردم و دولت است. برای رسیدن به چنین تعریف شرافتمندانه و انسانی از نحوه اطلاع­رسانی که ثمره آن بیان شفاف و آزاد نکات مثبت و منفی با هم است، ضروری است تا عرضه اطلاع­رسانی خصوصی آزادانه و در زیر چتر قانون، در کنار رسانه­های رسمی دولتی فعال باشند.

 

با نگاهی اجمالی به آنچه در عرصه اطلاع­رسانی کشور می­گذرد، می­بینیم که مثل خیلی از آرمانهای تعریف شده انقلابی دقیقا عکس چنین ادعایی اتفاق افتاده و دلیل آن هم واضح است. در یکی از برنامه­های تلویزیون به نقل از مشاور رئیس جمهور شنیدم که گفت رسانه ما باید پیش قراول دولت و مردم باشد، باید جریان ساز باشد، باید معضلات و مشکلات را پیشاپیش مطرح کند تا آگاهانه چاره­اندیشی شود. نه اینکه منتظر بماند و ببیند که چه اتفاقی در داخل و خارج می­افتد، فلان رسانه خارجی چه می­گوید، تا اینکه پاسخ دهد. جالب است که ایشان ادعا می­کرد که رسانه­های داخلی دستاوردهای دولت را خوب منعکس نمی­کند. عجبا! این نعل وارونه زدن چه معنایی دارد؟ معلوم نیست چنین هدفی با چه ابزاری باید محقق شود. وقتی در تلویزیون، یک سریال تلویزیونی موفق مثل ساعت شنی که به اعتقاد من از معدود کارهای واقع­گرا و قابل تحسین صدا و سیما بوده و معضلات اجتماع را کمی عریانترو با نگاهی هشداردهنده نشان می دهد به بهانه سیاه نمایی وقایع جامعه! به همین راحتی از آنتن خارج می­شود، وقتی کوچکترین حرکتی در جهت شفاف کردن وضعیت جامعه چه در روزنامه ها و چه در صدا و سیما متهم به فرافکنی!! می­شود، وقتی انتقاد چند دانشجویی که دستشان به هیچ جایی بند نیست، کسانی فرزندان همین آب و خاک هستند با تندترین واکنش پاسخ داده میشود و متهم به جاسوسی و ارتباط با بیگانه هم می­شوند، وقتی نامه­نویسی تبدیل به تنها تریبون و رسانه ملت می­شود، وقتی در نزدیکی انتخابات روزنامه­های دولتی چند تا چند تا مجوز می­گیرند، در حالی که حتی یک روزنامه مستقل چنین حقی ندارد، مثل همین روزنامه آریا، وقتی اخبار سیاسی تلویزیون صرفا محدود به بزرگنمایی قدرت نظامی ایران و انعکاس تظاهراتهای ضد آمریکایی در خود آمریکا-  کوبیدن و پاسخ­گویی به اخبار پخش شده از رسانه­های ایرانی و خارجی آن طرف آبها و متهم کردن آنها به انعکاس هدفدار اخبار و فیلترینگ و سانسور آنها می­شود. در حالیکه اخبار خارجی هم با همین رویکرد فیلترینگ مشابه در داخل پخش می­شود و .. دیگر چه جای اطلاع­رسانی شفاف. شاید برای رسانه های مستقل و منتقد فقط یک دوره دوسه ساله انه در زمان خاتمی تنها دوره امیدبخش و پویا بود که شاهد نگاه رسانه ای حرفه ای تر و دقیقتربودیم. هنوز به یاد دارم تجدید چاپ های روزنامه صبح امروز را. مقاله های حرفه ای و ژورنالیستی نشاط را. حس می کردی که بالاخره انعکاس حقت را تفکرت را به عینه می بینی. چه حس دلچسبی  بود که خود را و طرز تفکرت را تنها نبینی. برایش پایگاهی بیابی تا نقدش کنی و پرمغز شوی. البته همین دوره کوتاه هم به زعم برخی باعث گسترش فساد شد! انگار که افکارخصوصی همه متعفن و در پی باطلند و می بایست کنترل مداوم شوند. این نگاه تحقیر آمیز همیشه به نوعی در حکومتی بوده. همین حکومتی که به قول خودش بیشترین اعتماد را در زمان انقلاب و جنگ به نسل جوان کرده و نتیجه اش را هم دیده. 

حکومت مدتها مردم را به بهانه دوری از اخبار غلط و سانسور شده خارجی، مردم را محدود به رسانه­های سانسور نشده! داخلی کرده است. تنها واکنش رسانه حکومتی به ناهنجاریها نفی اصل مطلب است. نگاهی به واژه نگاری رسانه این مطلب را نشان می دهد: تماشاگرنما/ دانشجونما/ سیاه نمایی و.. کاری ندارد. کافی است اگر موضوع نابه هنجاری به مذاقشان خوش نیامد یک پسوند "نما"به آن اضافه کنند و تمام! هرچه هست زیر سر این نماهاست. وگرنه که دانشجوی ما تماشاچی ما استاد ما سیاسیون ما همه و همه در یک لباس یونیفرم زیر بیرق حکومتند و دست بوس!! همین مانده که اساسا واژگانی به نام "انسان نما" هم بسازند. نظام سیاسی ایران بعد گذشت سی سال از انقلاب به همان نتیجه­ای رسیده که دیگر حکومتهای پوپولیستی روشنفکرنما رسیده­اند. با این تفاوت که دست از شعار و عوامفریبی برنداشته­اند، البته چنین عملکردی تا جایی دوام دارد که مرزهای اطلاع­رسانی کشور همچنان بسته بماند. سرعت لاک­پشتی اینترنت و ممنوعیت استفاده از ماهواره نه به دلیل جلوگیری از تهاجم فرهنگی که اول از همه به همین علت است. به مثل پدری می­ماند که فرزند را از سیگار کشیدن منع می­کند و خود در دستشویی! سیگار می­کشد. شاید موفق شود، ولی با این کار معنی شرافت و کرامت را هم دگرگون کرده است. لااقل انتظار میرود که تصمیم­گیران داخلی دست از شعارهای توخالی برداشته و پرچم عدالت­خواهی و حقیقت­طلبی را بر زمین بگذارند و مردانه به جریان امپریالیستی جهانی! بپیوندند. در این صورت حداقل تکلیف مردم را روشن کرده­اند و تناقض همیشگی مردم سالاری دینی را برملا!             

     

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:34 توسط رضا |

با آغاز برف زمستانی در روزهای سرد بهمن ماه و تغییر رویه عادی برنامه­­های صدا و سیما دوباره یاد و خاطره روزهایی خاص و منحصر به فرد انقلاب در جامعه زنده می­شود. ایران امروز مجموعه­ای از ­نسلهای پیاپی پیر و جوان است که هر یک سهمی از حافظه خود را به انقلاب و حواشی آن سپرده­اند. روزهای انقلاب چه بخواهیم و چه نخواهیم، جزئی از تاریخ معاصر ماست. من در آن سال­ها نبودم­ و هرچه می­دانم از کتاب درسی و تعریف خاطرات نسل­های قبلی است. جالب است، یکی با افتخار از آن دوران یاد می­کند که چگونه سرنوشت عزتمند خود را انتخاب کردند تا مستعمره غرب و شرق نباشند و یکی خودش و اطرافیان همدستش را مهمان کلی فحش و ناسزا می­­کند که عجب غلطی کردیم. بابا چی می­خواستیم و چی شد. یکی هنوز در حیرت است که چطور به قول خودش شوخی شوخی انقلاب جدی شد و یکی اساسا اصل انقلاب را منکر می­شود و بر این نظر است که شاه داشت برای خودش دبدبه و کبکبه­ای راه می­انداخت. این شد که آمریکا به فکر سقط کردن آن افتاد و جریان انقلابی ایران را به راه انداخت یا لااقل جلوی آن را نگرفت. روایت رانندگان تاکسی هم که معرف حضور هست. گاهی این شبهه برایم ایجاد می­شود که در زمان انقلاب، صنف رانندگان تاکسیرانی کشور رسما بی­طرفی خود را اعلام کرده و مثل روزهای سرد و برفی این روزها به استراحت در خانه پرداخته بودند. روایاتی مختلف و بعضا متناقض از اتفاقی نه چندان دور. ما موجودات جالبی هستیم.  با 98% به یک حکومت رای می­دهیم و چند سال نگذشته این همه تناقض در می­آد.

 

این روزها تلویزیون کمی کیسه را شل کرده و کریمانه و از جیب خلیفه اجازه داده تا مردم خاطرات خودشان! را کمی بدون سانسورتر ببینند. باز اگر کسی آن دوران را ندیده بود، که هیچ. دیگر مخفی کردن دیده­ها و شنیده­های مردم از مردم! امسال سیما تصاویر کاملتری از سخنرانی تاریخی امام در بهشت زهرا را پیاپی پخش می­کند( البته منهای آن جمله نان و آب مجانی). به هر حال من از طرف نسل "بیست و چند ساله" سوم که جوانند و تشنه حقیقت، از سازندگان این برنامه­های خوب تشکر می­کنم که بعد "بیست و چند سال" کم کم درهای معرفت را به روی کویر اذهان ما گشوده و  سیرابمان کردند.  مضمون سریال چند سال قبل این بود که انقلاب فقط به دست اسلامگرایان مقدس و آسمانی نسل پدرم شکل گرفت. سریال بعدی نشان داد یک نگاه نسبتا ملی هم بوده. ترانه زیبای "ای ایران" که در این سریال پخش شد. فهمیدم که اشکالی ندارد اگر در آرمان­هایمان نامی از وطن و ملی­گرایی برده شود. حتی اگر مسلمان باشی و معتقد به جهان وطنی! در سریال بعدی پای چهره هایی چون فرهاد خواننده تا گل سرخی مبارز به تلویزیون باز شد و در سریال بعدی شخصیت سینمایی جدیدی نقش آفرینی کرد. یک روشنفکر دینی به نام شریعتی که تریبونی ناچیز و شاید بی چیز در کنار تنها تریبون"مطهر" انقلاب داشته. انگار نه انگار که همه می رفتند حسینیه ارشاد که او را ببینند. عکس این هنرپیشه را در صفوف انقلابی مردم از طریق برنامه­های روشنگر تلویزیون دیدم. نمی­دانم شاید قبلا دقت نکرده بودم! 

چند سالی گذشت، کم­کم نه یک هنرپیشه که پای سیاهی لشکر جدید هم به این سریال بازشد. در کنار صفوف برادران مسلمان پدرم، رفقای دوستان پدرم را دیدم که مثل پدرم مخالف دیکتاتوری و مدافع برابری بودند. این یکی می­گفت آزادی و آن یکی می­گفت برابری. نمی­دانم اینها از کجا پیدا شدند. نه معلمی نه دوستی نه کتابی، کسی حرفی از آنها نزده بود. این سریال صدا و سیما باز دست به جعل تاریخ زد! شعارهای آن زمان همه به دنبال سقوط دیو و آمدن فرشته بود. مگر غیر از برادران مسلمانان کس دیگر هم منتظر فرشته بود. اصلا مگر دیگران هم فرشته دارند. شاید هم خرافات باشد. آخر آب برادر و رفیق که در یک جوب نمی­رود. حتما دست استکباری، چیزی در میان است که می­خواهد جریان انقلاب را منحرف کند. به یکی از برادران انقلابی گفتم، اما دنبال حرفم را نگرفت! شاید اعتقاداتش سست شده بود.

اخیرا یکی از سخنان امام را در مورد عدم رضایت ایشان مبنی بر حضور روحانیون در سیاست خواندم. فکر کنم تصاویرکتاب مونتاژ بود. بعد از امام که بنا بر شعار انقلابی چسبیدن و جدا نشدن سیاست از دیانت و دیانت  از سیاست، الحق که روحانیون سنگ تمام گذاشتند و کمترین مضایقه­ای از پستهای سیاسی نکردند. در سخنرانی بهشت زهرای امام هم شنیدم که گفتند پدران ما ولی ما نیستند. هر نسلی باید سرنوشتش را به دست خودش رقم بزند. یعنی چه؟ این همان جمله­ای است که این روزها برخی براندازان نظام و وابستگان و مواجب­بگیران آمریکا می­گویند! همین دانشجوهای دلاری را می­گویم! عجب!......  

حالا خوب است که این سریال یک سریال تاریخ معاصر است. مربوط به واقعه ای نه چندان دور که هنوز شاهدان آن زنده اند. اگر سریال رمانتیک تخیلی بود معلوم نبود سرو کله چه موجودات هفت کله ای وارد قصه شود!

   

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8:52 توسط رضا |

واقعه کربلا حادثه ای منحصر به فرد و عمیق است که دارای ابعاد متنوع فرهنگی اخلاقی و حتی هنری است که منجر به خلق آثار پرنغز ادبی هم شده است. زبان امام حسین زبان ناب و اصیل یک انسان به ما هو انسان است. این زبان ورای کیش و آیین و دین و مکتب است. امام حسین یک تعریف و معیار برای انسان بودن و انسان زیستن در عین حسابگری و هوشیاری به ما داده است. جمله "اگر دین­دار نیستید، لااقل آزاده باشید" برایم بسیار آموزنده و دلرباست. حسین حتی راه بهانه جویی و تحریف را از منافقان دوچهره تاریخ، این زالوصفتان همیشه تاریخ، را در شب قبل عاشورا گرفت. با برداشتن اجبار در بیعت در شب قبل به انسان آینده فهماند که در دین اجباری نیست، حتی در آن شرایط حساس جنگی که هر نیروی کمکی در حکم طلاست! براستی چنین منشی دست هر حکومت به ظاهر دینی را که جز برای حفظ منافع و بقای خود به سراغ دین نمی­رود و پایه و اساسش بر دروغ است، بست.

اما کجاست گوش شنوایی! حسین هنوز هم فریاد "هل من ناصر ینصرنی " بر لب دارد. نمی­شنوی؟ اما این درس عاشورا را هیچ گاه در گوش من نخواندند. چرا؟ چون هیچگاه حکومتی از جنس گل یاس بر کار نیامد. تاریخ در بند و اسارت قدرت است. قدرت دشمن اول و آخر صداقت است. دوست و همراه همیشگی جهل و کج­فهمی! چه تناقض عجیب و کم­نظیری دارد، این حماسه حسین با قدرت نابکار! حسین حتی اختیار را از مردم روباه صفت کوفه سلب نکرد، باز یک اقدام تاریخی و عبرت آموز! آخر ای حاکم کوتوله دین­نما! بیاموز از حسین این درس عزت نفس و احترام به بشریت را! با چهار تا ذکر و نذری و سفره­های رنگارنگ افطار صیام، به بهانه حکومت و ریاست، عزت و دین مردم را نخر. حتی اگر ارزان بفروشند! حتی و حتی اگر ارزان بفروشند! ای رعیت ظاهرنمای چاپلوس، تو هم بیاموز درس عظمت و شأن انسانی خود را! که حسین پیام­آور آن بود از جانب حقیقت حق. دیگر باید فهمیده باشی که به قیم نیازی نداری. تو خود آقای عزیز خود باش! حداقل بعد گذشت دو هزاره تاریخ!

 

    اما یک مساله جدی! حوادث تاریخی در شرایط مکانی و زمانی خودش معنا می یابد. واقعه کربلا هم از این قاعده مستثنا نیست. تکرار و یاد حادثه صرفا دردی دوا نمی­کند، آنچه باید متذکر شویم، جریان فکری حسین است. هرچند که در لابلای داشته­های تاریخی ما، هنر ما و ادبیات تعزیه­خوانی ما ردپای اثرگذار و پررنگی از فیزیک خود حادثه بجای مانده است، اما در این آثار وقتی جاودانه شده که  روح حسینی فارغ از زمان و مکان و حادثه و تراژدی بر کل کار سایه افکنده.

 جریان حسینی همان جریان محمدی است. سیال است. ما در هر دوره­ای باید حسین را با زبان آن دوره بخوانیم. گویی حسین در هر دوره زنده است. آیا حسین همیشه همان کاری را می­کند که در کربلا کرد؟ ابدا! پس به یادآوری آن حادثه باید مقدمه­ای و دروازه­ای برای ورود به جریان فکری و عملی حسین باشد، نه منزلگه و مقصد. که این بزرگترین ظلم در حق حسین است. اگر این­طور بود برای یادآوری مظلومیت بزرگان تمام طول سال را باید سیاه پوشید و مثل خاله­زنکان عروسی و عزا بر مظلومیت و بیچارگی آنها گریست. آنچه به این واقعه رنگ و بوی ازلی داده، نفس حسین است که سیلان حق بر فرش زمین است. حسین راه عزیز زیستن را بر بشر آموخت. چه مسلمان و چه غیر مسلمان. بعد از این واقعه توصیه شد که بر آن بگریید و بر سر و سینه بزنید تا یادش زنده بماند. به نظرم چنین توصیه­ای شاید در شرایط خاص آن زمان به عنوان یک اقدام رسانه­ای و تبلیغاتی اثرگذار بوده، ولی در شرایط کنونی تأکید بیش از اندازه بر این موضوع نه تنها حرکت حسینی را منحرف کرده که حتی کارکردهای منفی و مخربی هم  برجای گذاشته است.

 حالا دیگر انگار ما دو دین داریم: دین اسلام و دین حسین!!! دین اسلام، دین خشک و تلخ احکام و شریعت و دین حسین، دین عشق و شور و آزادی( ترجمه ملحدانه آزادگی در این دوران)!! اگر جوانان ما دنبال چیزهایی هستند که در دین اسلام پیدا نمی­شود، خوب اشکالی ندارد، در دین حسین است. دیروز سخنگوی حسین زینب بود و امروز آوازه­خوان( نه مداح) بم سیاه و خشن است که همه دلسوزیش بر حسین به این خاطر است که مرد و دامادی پسرش علی اکبر را ندید! دین اسلام تلخ است، گس است، ولی دین حسین چاشنی و نمک و ادویه دارد، از گلوی انسان راحت پایین می­رود، تودل بروست! در آن جنگ و خون هست. گریه و شیون هست. تراژیک و نمایش هست. با صدای بلند داد و بیداد هست. حداقل دل مومن از خدا بی­خبر به این خوش است که جوانش در مکتب حسینی تربیت می­شود. برای آخرتش خوب است!! بهتر از خیابان و پاساژگردی است. هیهات! دین و مرام و مکتب حسین را در حد چاشنی دل­نواز شکم پایین بیاوری بهتر است یا اینکه کافر و ملحد از دنیا بروی؟؟ اگر مکتب حسین محتاج گریه تو بود که برجای بماند و سفره بعضی­ها را رنگین کند، مطمئن باش حسین تسلیم یزید می­شد تا چنین ذلتی را نبیند. حسین شعار و عملش "هیهات من­الذله" بود. اگر نمی­توانی پرواز کنی، سقف آسمان را پایین نگیر!

به صراحت باید جلوی این حرکت خزنده را گرفت که کسی کاری به کارش ندارد. این حرف من تنها نیست. حرف دل مادر من هم هست، پدرم، برادرم و خواهرم که دلشان لک زده که یک بار در این سال­ها بدون سر و صدای گوش­خراش مرد غریبه بر حسین بیاندیشند و بر عظمتش بگریند و بسوزند.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 14:41 توسط رضا |

بیش از یک ماه است که به دلیل مشغله­های شخصی فرصت به روز کردن وبلاگ را نداشتم. در این مدت موضوعات متنوعی مربوط به دغدغه­های همیشگی­ام یا موضوعات روز اجتماع به ذهنم رسید که خواستم در موردشان چیز بنویسم، موضوعاتی مثل همین اینرسی ذهن که برایم بسیار جذاب بود تا موضوع مهم و تأثیرگذار مراسم سوگواری امام حسین در این روزها. شاید الان دقیقا نمی­دانم که راجع به چه موضوعی بنویسم. این نوشته­های پراکنده را در تاریکی نیمه شب بعد از یک روز پرکار می­نویسم. طبق یک عادت شخصی وقتی کوله­باری از موضوعات مختلف در ذهنم صف می­کشند که نمی­توانم رابطه­ای بین آنها برقرار کرده و هضمشان کنم، سعی می­کنم مثل یک مهندس موضوعات را اولویت­بندی کنم و ذهنم را در عین رعایت دموکراسی! مجبور به تبعیت از آن کنم. من جامعه پیرامون امروز را مجموعه­ای تناقضات می­بینم که تنها کارکرد آن در جا زدن است. این روزها به بسیاری از داشته­ها و نداشته­های جامعه­ام فکر کردم. جامعه ما چنان در کلاف سردرگم تاریخ گم شده که گره اول آن گم شده! چگونه است که "ملتی تغییر نکند مگر به دست خودش"! اشتباه نشود، من اصولا آدم خوش­بین و سرخوشی هستم. اما به راستی به من حق بده به خاطر این تشویش و نگرانی! می­دانم که تکان دادن یک نعش سخت است. چون نعش نمی­خواهد تکان بخورد. تو جور یکی دیگر را می­کشی! می­دانم! می­دانم که در همیشه تاریخ ضعیف، ضعیف بوده و قوی، قوی! فقیر، فقیر بوده و غنی، غنی! راه گذر از این مرز ناپاک است. من راضی به جایگاه تحمیل شده خود هستم. به قول شاعر معترض این روزها که ماکارونی، تمبر هندی، انتفاد سازنده، ذکاوت و رندی از آن من! عشق پانزده سانتی، شقایق نرماندی از آن تو!

اما کجاست دست مسیحایی پاک که این مرز را بی شکست بلور قامت یک انسان بشکند. نه! در جای دیگر به دنبالش نباش. جایی دیگر برای کسی دیگر است.

مردم جامعه من اقشار مختلفی هستند که منافع مشترکی ندارند، شهروند نیستند، منافع یکی منجر به نابودی دیگری است! اعتماد، این جادوی آرامش و توسعه در مغازه هیچ عطاری یافت نمی­شود! انگار که از اول هم نبوده. اعتراض همیشه بوده، نه اینکه فقط مختص این دوره است. اما تا کی قرار است جنگ و دعوا بر سر نان شب باشد، در قرن انقلاب سوم و چهارم چه جای خواب گرسنه بر بالش پرکاه روی نفت سیاه!

و اما تو! من به اعتراض تو معترضم! اعتراض تو عادت توست. اگر همه چیز هم حل شود تو هم حل میشوی.تو نه پدرت را قبول داری و نه فرزندت را! هویت گذشته را نقد میکنی درست. اما بدان که تو الان بر پله ای تکیه زده ای که گذشته ای آن را ساخته. اگر قصد تخریب آن داری. بر پله بالاتر بایست و آن بکن! اگر توان باز کردن گره ای نداری. لااقل گره ای دیگر بر این کلاف اضافه نکن. به داشته­هایت ببال و آهی بکش بر نداشته­هایت و تمام!

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:51 توسط رضا |