تبليغاتX
فینگلیشیسم!!!

مستندات تاریخی مکتوب بشر که در زمان کنونی در اختیار ما است مربوط به حدود 2000 تا 3000 سال پیش است. ساختار این مستندات نشان از نوع نگاه و زبان خاصی است که بشر در طول سالیان تجربه­اندوزی  و گسترش تمدن بدان دست یافته است. از مشخصه­های اساسی و اولیه این مستندات استقرار و قوام آن بر پایه منطق ارسطویی و ریاضیات دکارتی است. هر دوی این ابزارها شگرد ویژه­ و منحصر به فردی را برای نوع تفکر و استدلال لحاظ کرده­اند که معلوم نیست، وام گرفته از کدام مقطق و ریشه تاریخی است. ساختار ریاضی این ابزار بر پایه مفهوم انتزاعی "نقطه" است و ساختار استدلال و استنتاج بر پایه مفهوم دودویی "0 و 1" یا "خوب و بد". حال چگونه انسان به مفهوم پیچیده و غیر واقعی "نقطه" پی برده و آن را در محاسبات بکار برده مشخص نیست.

آنچه از آثار غیر مسند باستانی بدست آمده است، نشان می­دهد که اطلاعات ما از نحوه مهندسی و ریاضیات بشر قبل از تاریخ مستند بسیار محدود است. از خصوصیات بارز این آثار این است که بدون استفاده از ابزار دقیق تکنولوژیک و ساختار مهندسی و ریاضی  امروزی بنا شده­اند. بنابراین ممکن است بشر غریزه­محور دیروز که در تعامل مستقیم و چهره به چهره با جهان بوده، با عینک دیگری متفاوت از عینک بشر ابزارمحور و آکواریومی امروزی به  دنیای پیرامون می­نگریسته است. آنچه واضح است اینکه ابزار تفکر و مهندسی و استدلال امروزی با تمام پیشرفت و دقت و پیچید­­گی بسیار ناتوان است.

برای روشن شدن این مطلب یک مثال می­زنم. نحوه آموزش دوچرخه­سواری به یک کودک را در نظر بگیرید. یک عمل ظاهرا ساده است که با دو سه بار تجربه و تکرار در ذهن کودک به اصطلاح نصب می­شود و او این مهارت را کسب می­کند. دوچرخه­سواری یک کنش مکانیکی بسیار پیچیده است که برای شبیه­سازی آن با ابزار کنونی احتیاج به صرف زمان و مهارت ریاضی و نرم­افزاری قابل توجهی است. تعریف معادلات حرکتی، در نظر گرفتن محدودیت­ها و .. جزو این فرایند است. اما آن کودک یقینا از این معادلات پیچیده و مشکل برای آموزش استفاده نمی­کند. مثل اینکه برای آموزش به او بگویی"عزیزم این معادلات مکانیکی و حرکتی تو و دوچرخه است. این معادلات را بیاموز تا بتوانی دوچرخه­سواری کنی!!!"

خوب پس یه جای کار می­لنگد. یعنی این­همه زحمت و تلاش انسان برای تشکیل سیستم استدلالی امروزی بی ارزش بوده؟ خیر. ایراد کار برمی­گردد به مشکل ریشه­داری در انسان بنام "اینرسی ذهن".

به قول بزرگی "شاید اگر انسان اول دوچرخه را اختراع نمی­کرد، خیلی زودتر از اینها هواپیما را اختراع کرده بود! "

این جمله به نظرم بسیار عمیق و دقیق است. وقت بگذار و به آن  فکر کن!

مشکل اجتناب ناپذیر بشر امروز و دیروز این است که سیستم­های استدلالی در عمق ذهنش رسوب کرده و اجازه نمی­دهد، بگونه­ای دیگر ببیند و فکر کند. در طول این سالهایی که داشته­ها و نداشته­ها  مکتوب شده است، بشر همیشه بند و زنجیری نامرئی به پای خود داشته که مانع از پرواز او شده است. این مانع در عصر ما هم شاید همان سیستم استدلالی ارسطویی و دکارتی است که ذهن انسان را به سمت و سوی خاصی برده است. نگاه نقطه­ای با منطق دودویی. چیزی که ما حتی در زندگی روزمره هم آن را کمتر بکار می­بریم. جالب است، همان ابزاری که قرار بوده کمک حال انسان باشد، هویتی دیگر می­یابد. امروزه برای اینکه یک تفکر نو یا یک  ساخته ذهنی و عملی جدید مقبول واقع شود، با سیستم استدلالی سنتی ارسطویی و دکارتی سنجیده می­شود.

بشر همیشه مجبور بوده  برای اینکه نقطه اتکای مطمئنی داشه باشد، معیار سنجش داشته­های جدید و مدرن را بر اساس داشته­های سنتی قدیمی قرار دهد. این فرآیند به نظر منطقی است، ولی یک ایراد بزرگ دارد.  اینکه سرعت تحولات تمدن بشر را کند می­کند. البته گویا گریزی هم نیست مگر گشایش یا انقلابی جدید در نحوه تعامل بشر با جهان. این شاید بسیار هزینه­بر باشد، اما ممکن است. بودند در دنیا گالیله­هایی که یک شبه ره صد ساله رفتند، اما به دلیل همین اینرسی ذهن کوته­بین بشر هم نسل به هزار و یک گناه ناکرده متهم شدند. " اینرسی ذهن بزرگترین جنایت را در حق بزرگان و پیشروان فکر و اندیشه و تمدن روا داشته است". این اینرسی، درست مانند اینرسی حرکتی در حکم کره سنگین فولادی است که به پای انسان بند شده است. حتی اگر تو را به پایین نکشد، حداقل جلوی حرکت تو را می­گیرد.

سخن بسیار است، ولی تا اینجا سعی کردم مقدمه­ای کوتاه در باب اینرسی ذهن بیان کنم. این مسأله در نه تنها در علوم ریاضی و حساب که در علوم انسانی و خصوصا معرفتی هم صادق است. به دنبال این مقدمه نکته مهم مورد نظر من هم بیشتر به این حوزه بمی­گردد. بشر به بهانه فرار از چاله تاریک و ترسناک شک و ابهام حال در چاه سکون و صلبیت افتاده که خود نقض غرض است.

در پست بعدی سعی می­کنم اثرگذاری این پدیده را در فهم و عمل اجتماعی بشر مورد توجه قرار دهم که به نظرم بسیار مهمتر از اثر آن بر علوم ریاضی و مهندسی است. چراکه با استناد به تاریخ در مییابیم که سرعت پیشرفت علوم ریاضی و تجربی بسیار سریع­تر از علوم انسانی است و مشکل عمده بشر امروز همین عدم تناسب است.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:23 توسط رضا |

 

 آزادی و ثروت مانند دو برادرند. از یک مادر! و از یک پدر! هنوز به یاد دارم دوران کودکی را که به مدد طعم شیرین فلک به گوشم فرو می­کردند که علم بهتر است یا ثروت؟ منم از ترس نوازش بعدی جیکم در نمی­آمد! زبانت بر کلمه­ای می­چرخید و دلم بر هوایی دیگر. عادتی دیرینه که شاید هنوز هم با من است.

پول به انسان قدرت می دهد. تو وقتی قدرت داری خودت می شوی.  آنچه را می­کنی که می­خواهی. نه آنچه را که باید! تا وقتی شپش درجیبت شش و هشت می زند، اوج خلاقیت و شعورت به این است که شب بعد از تمام شدن کار بی فوت وقت تمام دستورات خرید همسر مکرمه را مو به مو انجام داده و به خانه برگردی و جوابگوی کلی آدم مربوط و نامربوط باشی. چرا؟ چون پول نداری و چون پول نداری هیچ کس نیستی و چون هیچ کس نیستی، خودت نیستی! اینطور نیست...؟

 

 

آزادی هم به انسان قدرت می­دهد. فطرت انسان بر قدرت و آزادی است.وقتی آزادی،حق انتخاب داری. میتوانی بروی، در عین اینکه می توانی نروی! دراین حال عشق می­کنی. مستی و سرخوش. این ذات توست! گرچه زمانه می­خواهد فراموشش کنی، به هر قیمتی!فقط وقتی آزاد باشی میشود فهمید که به کجا می­خواهی بروی! وگرنه هیچ گاه نه ­می­توانم تو را به راه رفته سرزنش کنم و نه به راه نرفته تشویق و ستایش!اما...وقتی آزاد نیستی و به هر بهانه­ای همون یه وجب خاک و یه قلب آب و یه هوا آسمان بالای سرت را هم ازت میگیرند. اسیر می­شوی. یک پرنده بی بال. یک جعبه خالی. آرام. رام، مثل یک گوسفند! افسارت در دست تو نیست. اربابی احمق آن را به دست دارد. اسارت هبوط محتوم توست.

خوب تو خودت بگو؟ من چگونه تو را دست و پا بسته بخواهم؟  تو خودت باشی و من عمری با سایه ات سر کنم. سایه ات برای خودت! 

نه، من تو را فقیر نمی­خواهم. اسیر نمی­خواهم. من تو را در قامت سلطانی می بینم که بن بست مایه ­داری است! ثروت از سر تا پایش را گرفته و برق سکه ­هایش چشمم را کور می­کند! اینگونه است که مرا عاشق و شیدا می­کنی. 

من تو را آزاد می­خواهم. دوست دارم تصویرت را در حال پرواز بکشم.

تصور کن. لبخند بر لبانت. به دنیای زیردستت نگاه می­کنی. آزاد و رها! تنها اگر بال داشته باشی  شکوه پرواز را حس خواهی کرد. من عاشقانه و کودکانه پروازت را نظاره ­گرم. چنان که مهره ­های گردنم تاب و توان دنبال کردنت را ندارند.

برو و ثروتمند شو. حتی اگر به این بهانه که دو شلوار بپوشی و خودت را گم کنی! برو و آزاد باش، حتی اگر به این بهانه که پرواز بلد نباشی و با مخ سقوط کنی!   

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 14:51 توسط رضا |