
در این مدت که ننوشتم شاید هر روزش یه اتفاق تازه افتاد. البته حالا که فکر می کنم همیشه همین جوری بوده و مدتهاست که زندگی رو بدون امکان پیش بینی داریم سپری می کنیم. مدتی است که با افزایش فشار بیش از حد اقتصادی و لو رفتن یکی پس از دیگری وعده و وعیدهای دولت که البته برای بعضی از قبل معلوم الحال بود ولی بعضی دیگه از سر سیاست یا ندانسته قبول نداشتند و حتی بعضی هم که بانمکترین اونها بودند می گفتند نمی گذارند دولت کار کند و مدام کارشکنی و فرافکنی و .. می کنند. حالا به نظر می رسد که تقریبا از همگی سران با نفوذ گرفته تا حتی رهبری و موافقان و مخالفان سنتی همه و همه منتظر تمام شدن این دوره عجیب و شگفتانه! ریاست جمهوری هستند که هیچ جای توجیه و طرفداری حتی برای نزدیکان دولت نگذاشته. از طرفی قضیه پالیزدار و دکتر مددی! و چند تا مجهول الحال دیگه هم بدجوری پیکان توهم توطئه( این ابزار همیشگی برخی ها) رو به سمت خودشون برگردونهد تا بفهمند که "تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز" و آره دنیا خوب و بد آدما رو به خودشون بر میگردونه و این وسط هم کیهان عملا نه تنهاقاعده بازی که شرافت را زیر پا گذاشته و در این شرایط برای نپکیدن پایگاه خودش دست به چه دروغ پردازی هایی که نزنه. یک فاجعه اخلاقی آن هم در یکی از با ارزش ترین و امن ترین مکانها اتفاق افتاده و اون از این موقعیت باز به دنبال تسویه حساب با تحکیمه!

حالا این وسط رییس جمهور دو شب متوالی دو برنامه از جنس برنامه های عوام فریب همیشگی رو اجرا کرد که دومی با مجری گری مشاور خودش بود. دکتر حرف می زد و مشاور مدام سر تکون می داد و تایید می کرد. فکر کنم هیچ مجری نبود که حاضر بشه بیاد جلوی دکتر و ۳ ساعت به صحبتهای پربارش گوش بده. یهو دیدی یه سوتی چیزی بده و دست دکترو رو کنه!! یا یه جمله خارج از برنامه بپرسه. اتفاقی یاد قضیه "شاهد و دم روباه" افتادم. جلسه ای برای معرفی طرح بزرگ اقتصادی با تبلیغات مکفی برگزار شد و در این جلسه مشخص شد که مشکلات اقتصاد به ترتیب رایانه و بیکلاری و مسکن و تضاد طبقاتی است. راه حل هم این شد که با اتحاد و همفکری یه فکری به حال این مشکلات بشود. حالا به نظرم دو تا فرضیه هست:۱- با این عملکرد ضعیف و تابلوی دولت دیگه امیدی بهش نیست و قرار شده بدون دردسر و سرو صدا با تصمیم فرا جناحی دکتر به دور بعد نرسه و عملا با چند مراسم تودیع سر و ته قضیه هم بیاد( نظر به چند برنامه اجازه پخش جند برنامه رک و مستقیم انتقادی در تلویزیون مثل حرفهای عبدالعلی زاده در شب شیشه ای و انتقادات صریح تر روزنامه ها در این چند روز اخیر). ۲-فرض دوم که محتمل تره اینکه سه سال نوآوری و ابداع زمان زیادی برای عبرت نبوده و هنوز سر برخی به سنگ نخورده و دولت هنوز بیخیال نشده و بسیج تمام قوا برای دوره بعد تصمیم جدی داره و این دست برنامه ها باز هم داستان تکراری برنامه های توجیهی-مظلوم نماییه. اولش فکر کردم با این فرض دوم محاله ولی بعد دیدم که با این نحوه تعامل با مردم در این چند ساله که کسی کوچکترین شعوری برای مخاطب و مردم قایل نیست و هر گونه دروغ گویی و توطئه پراکنی از آمار های ساختگی و چندگانه گرفته تا شایعه رییس جمهور ربایی مباح است. خوب لابد این فرض هم ممکن است.
در حال ورق زدن کتاب مشکله هویت ایرانیان امروز نوشته فرهنگ رجایی بودم که بخش کوتاهی از آن توجهم را به خود جلب کر د واین بخش را واقعیت امروز ایران یافتم. متن این جملات اینگونه است:
" نزدیک به سه سده است که ایرانیان با این پرسش درگیرند که چگونه می توانند در چرخه تولید، توزیع و حفظ ارزش های دنیایی، یعنی قدرت، ثروت، فکر، ابتکار و فرهنگ، مولد و بازیگر باشند. جالب است که وقتی شخص و یا یک واحد اجتماعی در این چرخه بازیگر شد به یکباره وضعیت متفاوتی پیدا می کند. به طور مثال در آن مرحله به مراتب هزینه و انرژی کمتری مصرف می نماید تا وقتی که شخص و یا گروه می کوشد خود را به مرحله بازیگری برساند. وقتی عامل در گرماگرم بازی قرار گرفت نه به خود مشغول است نه به دیگر هم فرهنگ های خود و نه به دیگرانی که خارج از حوزه فرهنگی و تمدنی وی زندگی می کنند. وی پرشور در پی کار و تولید خویش است، درحالیکه آن کس که هنوز در گردونه بازی حضور ندارد، هم به خود مشغول است، هم به دیگر هم فرهنگ های خود نیش می زند و هم با عالم و آدم در جدال ذهنی و عملی است. به خود اطمینان زیادی ندارد، هم فرهنگ های خود را دشمن های بالقوه تلقی می کند، افراد و گروه های خارج از حوزه تمدنی خود را توطئه گر و دگر اندیش می داند. چنین شخصی در بیشتر موارد در هاله ای از ابهام زندگی می کند و در این راه چه انرری و نیرویی که به هدر نمی دهد. اگر فرض کنیم برای بازیگری و ایفای نقش به یک واحد انرژی نیاز باشد، برای به خود و به دیگری مشغول بودن حداقل به سه یا چهار برابر یک واحد، انرژی لازم است........ هر قدر که ایران و حوزه تمدنی ایرانی به جای تولید به خودمشغولی بپردازد خود است که زیان می بیند و آن هم به میزان دوبرابر، زیرا اولا تولیدی صورت نمی گیرد و ثانیا انرژی موجود در جهت تخریب به کار گرفته می شود"

آنچه در ایران امروز مشاهده می شود، تبلیغات گسترده علیه اکثر کشور ها و خائن و جیره خوار خواندن فعالین داخلی است. هرگونه فعالیت و صدایی به شدت سرکوب می شود. اجازه حضور احزاب مختلف در انتخابات داده نمی شود. افرادی که در دولت قبلی سمت وزیر داشته اند به یکباره صلاحیت خود را از دست می دهند. و در این روند تک قطبی کردن جامعه و تحمیق مردم چه هزینه ها و انرژی هایی که صرف نمی شود در حالیکه این انرژی می تواند صرف پیشرفت و ترقی جامعه باشد. وجود احزاب، گروه ها و طرز تفکر های مختلف در هر جامعه ای باعث پیشرفت و پویایی آن جامعه و افزایش آگاهی مردم می شود، و این افزایش آگاهی، موجبات تسلط مردم را بر سرنوشت خویش فراهم می کند. اما این روند تک قطبی شدن، هر روز بیشتر از مشروعیت نظام می کاهد. همان طور که به گفته همین کتاب، به گمان بسیاری ساختار سیاسی و اقتصادی ایران در دوران پهلوی کارآمدی داشت و برای مردم امکانات مادی را فراهم می کرد، اما آنچه حکومت وقت نداشت مشروعیت بومی بود و به همین دلیل راه به جایی نبرد. آنچه از این جملات بر می آید این است که توجه صرف به مادیات نمی تواند به حفظ نظام حاکم بینجامد و از طرفی توجه صرف به معنویات، آن هم معنویات مصلحتی تاب ماندن نخواهد داشت. همان گونه که امروزه برای راضی نگه داشتن مردم هزینه زیادی برای مسائل( فعلا) بی ارزش داده می شود در حالیکه به نیاز های اولیه مردم پاسخ داده نمی شود.
سال تحویل به وقت تهران سیو هفت دقیقه و بیست و شش ثانیه
صبح روز چهارشنبه

پروردگارا ملت ما گرسنهاند اگرچه نان نفت بر سر سفره مردم نیاوردی ولی ما را نعمت کارت هوشمند دادی که اسراف نکنیم و اینگونه از گناهان برحذر داشتی تو را شکر می گوییم.
با تشکر از دوست عزیزم به خاطر این ایمیل.
پوچی و بی مغز بودن درد خاموشی است. این روزها آنقدر اتفاقات عجیب و غریب در دور و بر ما پیش می آید که گاهی واقعا مات ومبهوت فقط نظاره گر میشوی! هیاهوی تبلیغاتی مبتذل، شارلاتانیزم مدرن و ... دیگر هیچ.
دیگر عادت کردهام به حداقلها، به کمترینها، احساس می کنم جامعه این گونه بی ثبات نمی تواند سر کند، یک صدای تازه، یا یک عمل تازه؟! نمی دانم. اما هر چه هست میدانم که آرامشی نیست. تکیهگاهی برای روز فریاد و شب سرد نیست. بگذریم..
در این پست یک مطلب کوتاه در مورد مجسمه غیرت این روزهای ایران زمین، مجیدی و همکاران مینویسم که بازار عدهای را رونق داده.
اصلا بحثی در این نیست که مجیدی و هر انسان غیور دیگری حق دارد در مورد هر چیزی نظر بدهد. ولی چرا فقط صدای فریاد او این طور داغ و با حرارت پخش میشود. در این مملکت که همه کس با همه چیز کار دارد، مملکتی با اینهمه روحانی و آخوند تحصیل کرده و سخنور که هر هشت شبکه از هفت شبکه تلویزیونی ما را درغبظه دارند، یکی پیدا نشد یا پیدا نکردند! که یک جواب محکم و علمی و مستدل به سروش، این جاهل روشنفکرنما، بدهد؟ یک برنامه کارشناسی تلویزیونی که مشت محکمی بر دهان او باشد تا درس عبرتی هعم برای سایر روشنفکرنماها و دیگرنماهای این دور و بر شود؟ چطور است که سخنرانی مجیدی 5 دقیقه از برنامه 10 دقیقهای هشت و سی را میگیرد، برنامهای که اگر بخواهد حتی روی زغال را هم سیاه میکند! براستی چرا فقط چنین واکنشهای احساسی و پوچی در این مملکت و در رسانههای ملی جای نمایش دارد. چرا مثل کاریکاتور دانمارکی که باعث شد حتی اسم شیرینیها هم عوض شود، تظاهرات میلیونی البته با تاخیر شش ماهه به راه نینداختند؟ تازه این که خودی بود، با ملیت ایرانی! آقاجری بر سر هیچ مرتد میشود ولی... این روزها سیاست و سیاست زدگی آبروی و حیثیت همه چیز را به بازی گرفته است. انگار مغز مردم در جیبشان افتاده! به وقت سکوت میخروشد و به گاه خروش میخسبد!! بوی تعفن ابتذال بد جوری در و دیوار شهر را گرفته است. خرد جمعی به پوچی میزند. انگار دیگر کسی حسابی هرچند اندک روی شعور و اراده ما باز نکرده که این گونه راست راست میآیند و دروغی میبافند و میروند! بماند....
در این پست نگاهی می اندازم به روند تغییرات اجتماعی و طبقاتی در ایران در سالهای اخیر و چشم انداز پییش روی آن.
هر جامعه امروزی دارای سه طبقه اجتماعی پایین، متوسط و بالا است. با پیدایش مدرنیسم و شکل گیری دولتها، طبقه متوسط به عنوان یک طبقه موثر و پیشقدم در تغییرات اجتماعی مطرح شد. این طبقه شامل اقشار روشنفکران و فرهنگی و اقشار با شرایط مالی متوسط است که بیشترین جمعیت را به خود اختصاص میدهد. جامعه ایران هم از این قاعده مستثنا نیست. به عبارت دیگر سیستم طبقاتی اجتماعی به شکل یک دوک است که میانه فربه آن طبقه متوسط و دو سر باریک آن دو قشر پایین و بالا است. عموما چنین شرایط طبقاتی در جوامع مختلف امروزی دیده میشود. البته شعار و آرمان تمام دول و ملتهای امروزی کم کردن هرچه بیشتر و از بین بردن فاصله طبقاتی است.

با ظهور دولت نهم در ایران شاهد کاهش هرچه بیشتر فاصله بین دو طبقه متوسط و پایین و افزایش تعمدی فاصله این دو از قشر بالا هستیم. توان مالی و اثرگذاری طبقه متوسط که موتور فکری، اقتصادی و سیاسی جامعه است، هرروز ضعیف و کمرنگ تر میشود. در وهله اول شاید این روند مثبت به نظر برسد، چراکه ظاهرا کاهش فاصله طبقاتی را نشان میدهد. گویی که عدالت این شعار محبوب دولت رو به تحقق است. اما مطمئنا آرمان هیچ دولت اصولگرایی کاهش توان فکری جامعه نیست، بلکه آرمان اصلی بالا بردن طبقه پایین و به دنبال آن تقویت زیرساختهای جامعه است. در این سالهای اخیر با وجود منابع طبیعی و انسانی سرشار مردم در سرمای زمستان تشویق به دور هم جمع شدن زیر یک کرسی در خانه پدری میشوند. گویی که در این دوران مدرن زندگی خصوصی مردم اهمیت ثانوی دارد. چالش خانواده این دوره تلاش گروهی و قبیلهای برای ایجاد سقفی برای جوان و چه بسا کودک این دوره است. در حالیکه دیروز پدران ما سقف خود را ساختند و فرزندان هم سقف خود را. یک گام به عقب! در این وانفسا دولت تشویق به افزایش جمعیت هم میکند. رویکرد دولت برای دادن سهام عدالت به مردم یکی دیگر از مصادیق نگاه کمونیستی دولت دارد. واضح است که گروه هدف چنین عطایی جز از طبقه پایین نیست. تنها راه عدالت و پویایی حقیق اقتصاد تشویق و حمایت دولت از خصوصی سازی واقعی و تقدیم حق مردم به مردم و نه از این جیب به آن جیب کردن سهام بورس است. علاوه بر این بعد ۲۸ سال هنوز سیستم یارانه یا کوپن حذف نشده است. نوع نگاه مستتر در این مثالها در کنار دیگر مصادیق بارز که دیگر مجال گفتنشان نیست، نشان میدهد که مردم به صورت تعمدی به سمت کمونیسم، آن هم از نوع کمونیسم اولیه و نه حتی آنگونه که مارکس پیشبینی کرده بود، کشیده میشوند. اما این کمونیسم صرفا متعلق به طبقه پایین است که هر روز عدهای از طبقه متوسط هم به آن میپیوندند! این در حالی است که طبقه بالا روز به روز بالاتر رفته و دستنیافتنیتر میشود و به جهت قدرت و ثروت بیشتر، بر تسلط خود بر دو طبقه زیرین میافزاید.
جامعه ایران در حال تبدیل از سه طبقه به دو طبقه بسیار بالا و بسیار پایین است که رویکرد طبقه اولی دیکتاتوری مطلق و بنیادگرایی و رویکرد طبقه دومی کمونیسم مطلق اجباری و ناآگاهانه است.
انقلاب ملت ایران در اعتراض به نظام اشرافزدگی شاهنشاهی بود و شعار آنها ایجاد عدالت و تعریف جدید نقش حکومت به عنوان نماینده مردم و نه حاکم و آقا بالاسر مردم بود. این شعار از جنس آرمانی والا بود که در همان ابتدا راه خود را از نظام دیکتاتورپروی از یک طرف و کمونیست حقارتبار از طرف دیگر جدا کرد. آرمانی انقلابی برای سرنگونی رانت و وراثت قدرت! طبق گفتههای امام در بهشت زهرا که ایران آینده را ترسیم میکرد، چارچوب نظام نوین بر پایه تخصص، تعهد مطابق با شرایط زمانه بنا شد، یعنی ایجاد یک نظام پویا مبتنی بر تحول و اصلاح پایدار. امری که بیشترین مسئولیت آن متوجه طبقه متفکر متوسط جامعه است.
حال سوال و ابهام جدی این است که این انقلاب انسانی کی، کجا و چرا از مسیر اصلی خود منحرف شد؟؟؟